کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
آن را نظاره کن
و به صدای ترانه هايش گوش بسپار.
اين سکوت من است
در ژرفای قلبم،
که تو را می خواند.
نام تو را.
تنها نام تو را...
«۱۷ اسفند ۸۲»

جاده خالی است.
اينجا
پر از حضور سنگين تو...
کوله بارم اما غم نيست.
کوله بارم پر از تفکر و انديشه،
پر از نوشته های رنگين است.
پر از حضور سنگين تو...
باران می بارد.
برفی اما نيست.
باور نمی کنم رفته باشی.
...
حال،
کوله بارم پر از غم است.
پر از نوشته های رنگين.
پر از ياد تو...
باران می بارد هنوز
و جاده خالی از حضور حتی قطره ای...
جاده سنگين است.
...
بگذار اشکهايم جاده را تر کنند.
کوله بارم را تا انتهای اين راه
بر زمين نخواهم گذاشت.
اينجا
پر از حضور سنگين سکوت است.
پر از ثانيه ها و نگاههايی که آزار نمی دهند روحم را...
آسمانت همواره آبی،
نفست گرم،
روحت شاد...
«۱۶ اسفند ۸۲»

من مرده ام در اين هياهوی وحشی و نافرجام.
من مانده ام و کوله باری از غم.
از آينده ای تاريک و نامعلوم.
اگر دستانت را پس بگيری
تنهاتر می شوم.
اگر نگاهت را پس بگيری
تنهاتر می شوم.
اگر لبخندت را پس بگيری...
ديگر چه از من می ماند؟
...
من مانده ام و مرور روزهای گذشته،
حسرت روزهای رفته،
و التهاب ثانيه های نيامده.
اگر تو نباشی خواهم مرد...
...
دستانت را از من نگير.
«۲۰ مرداد ۸۲»

چيزی که نمی دانم چيست.
و هر چه به دنبالش می گردم،
کم نورتر می شود
...
چشمانت را فراموش نکرده ام...
چشمانت را فراموش نکرده ام...
«۱۸ فروردین ۸۲»

خداحافظ...
بارها و بارها به زمينی می نگرم
که پير شدنش را جشن می گيرند
و تجربه اش را ناديده.
سلام به زمين سبز،
سفيد،
قرمز...
من با تو پير می شوم.
خزان زندگی ام سالهاست آغاز شده است.
از وقتی به دنيا آمدم
پائيز بودم...
بهارم را نيافتم
و تابستان را از دست دادم...
حال نگاهم به آينده است.
به زمستان نيامده و سپيد...
«۱ فروردین ۸۲»


روزها، ماه ها و سالها...
نمی دانم کی بزرگ شدم!
انگار همين ديروز بود
که دست عروسک هايم را می گرفتم
تا با هم به بازار برويم.
انگار همين ديروز بود
که جوجه های رنگی ام مردند.
و فرفره ها را باد برد.
دوچرخه ام شکست...
و من از ديروز تا حال غمگينم...
«۱۶ اسفند ۸۲»

در اين هستي هيچ،
جا پاي آدميان را نميتوان يافت.
در اين بي شرمي تاريک،
سکوت زنجره ها معنايي ندارد.
بار ديگر مي نويسم.
بار ديگر براي تو مي نويسم.
...
براي تو مي نويسم تا هرگز نوشته هايم پاک نشوند.
«۲۰ مرداد ۸۲»

از نظم کاشی ها.
از بی رنگی کفشهایم...
از مردمانی که خوب می پندارمشان
من اینجا تنهایم.
به مانند تمام ثانیه هایم.
به مانند همه زندگی ام...
«۲ اردیبهشت ۸۲»
استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh