تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


491
اين سکوت من است.

آن را نظاره کن

و به صدای ترانه هايش گوش بسپار.

اين سکوت من است

در ژرفای قلبم،

که تو را می خواند.

نام تو را.

تنها نام تو را...

«۱۷ اسفند ۸۲»

+ نوشته شده در ساعت 16:10 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 82»

489
باران می بارد...

جاده خالی است.

اينجا

پر از حضور سنگين تو...

کوله بارم اما غم نيست.

کوله بارم پر از تفکر و انديشه،

پر از نوشته های رنگين است.

پر از حضور سنگين تو...

باران می بارد.

برفی اما نيست.

باور نمی کنم رفته باشی.

...

حال،

کوله بارم پر از غم است.

پر از نوشته های رنگين.

پر از ياد تو...

باران می بارد هنوز

و جاده خالی از حضور حتی قطره ای...

جاده سنگين است.

...

بگذار اشکهايم جاده را تر کنند.

کوله بارم را تا انتهای اين راه

بر زمين نخواهم گذاشت.

اينجا

پر از حضور سنگين سکوت است.

پر از ثانيه ها و نگاههايی که آزار نمی دهند روحم را...

آسمانت همواره آبی،

نفست گرم،

روحت شاد...

«۱۶ اسفند ۸۲»

+ نوشته شده در ساعت 21:14 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 82»

484
مرده ام...

من مرده ام در اين هياهوی وحشی و نافرجام.

من مانده ام و کوله باری از غم.

از آينده ای تاريک و نامعلوم.

اگر دستانت را پس بگيری

تنهاتر می شوم.

اگر نگاهت را پس بگيری

تنهاتر می شوم.

اگر لبخندت را پس بگيری...

ديگر چه از من می ماند؟

...

من مانده ام و مرور روزهای گذشته،

حسرت روزهای رفته،

و التهاب ثانيه های نيامده.

اگر تو نباشی خواهم مرد...

...

دستانت را از من نگير.

«۲۰ مرداد ۸۲»

+ نوشته شده در ساعت 1:29 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 82»

478
چيزی در قلبم است که مرا می رنجاند.

چيزی که نمی دانم چيست.

و هر چه به دنبالش می گردم،

کم نورتر می شود

...

چشمانت را فراموش نکرده ام...

چشمانت را فراموش نکرده ام...

«۱۸ فروردین ۸۲»

+ نوشته شده در ساعت 12:55 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 82»

477
سلام...

خداحافظ...

بارها و بارها به زمينی می نگرم

که پير شدنش را جشن می گيرند

و تجربه اش را ناديده.

سلام به زمين سبز،

سفيد،

قرمز...

من با تو پير می شوم.

خزان زندگی ام سالهاست آغاز شده است.

از وقتی به دنيا آمدم

پائيز بودم...

بهارم را نيافتم

و تابستان را از دست دادم...

حال نگاهم به آينده است.

به زمستان نيامده و سپيد...

«۱ فروردین ۸۲»

+ نوشته شده در ساعت 21:55 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 82»

490
در گذر اين ثانيه ها...

روزها، ماه ها و سالها...

نمی دانم کی بزرگ شدم!

انگار همين ديروز بود

که دست عروسک هايم را می گرفتم

تا با هم به بازار برويم.

انگار همين ديروز بود

که جوجه های رنگی ام مردند.

و فرفره ها را باد برد.

دوچرخه ام شکست...

و من از ديروز تا حال غمگينم...

«۱۶ اسفند ۸۲»

+ نوشته شده در ساعت 19:16 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 82»

483
در اين روزگار ناعادلانه،

در اين هستي هيچ،

جا پاي آدميان را نميتوان يافت.

در اين بي شرمي تاريک،

سکوت زنجره ها معنايي ندارد.

بار ديگر مي نويسم.

بار ديگر براي تو مي نويسم.

...

براي تو مي نويسم تا هرگز نوشته هايم پاک نشوند.

«۲۰ مرداد ۸۲»

+ نوشته شده در ساعت 22:34 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 82»

479
از رویایی که در ذهن دارم می هراسم.

از نظم کاشی ها.

از بی رنگی کفشهایم...

از مردمانی که خوب می پندارمشان

من اینجا تنهایم.

به مانند تمام ثانیه هایم.

به مانند همه زندگی ام...

«۲ اردیبهشت ۸۲»

+ نوشته شده در ساعت 18:16 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 82»