ای دل ديوانه، بشنو اين مرام زندگی است
او که گريان کرد چشمی را نصيبش خنده نيست
هر چه می گردم،
می بينم که بيشتر گم شده ام.
چيزی را از دست داده ام که نمی دانم چيست!
هر چه می گردم،
نمی توانم بيابمت.
اين دوری نزديکت را از ياد نمی برم.
چيزی را از دست داده ام.
می دانم تو هستی...
«۲۹ مهر ۸۱»

حتی سکه ای ندارم.
در ميان شکاف روزها مخفی می شوم
تا نگاهم بر چهره ات ننشيند.
نمی توانم محبت بخرم.
نمی توانم!...
«۱۶ شهریور ۸۱»

می ترسم ابرها گريه کنند.
می ترسم تو را
در ميان اين باران گم کنم...
اما من سالهاست
تو را گم کرده ام.
«۳۰ مرداد ۸۱»

مرا پيدا کن.
انبوه بی پايان...
نشانی در من هست.
وقتی همه جا تنها بوده ام،
آنجا هم تنها خواهم بود.
بی عبور يک نسيم...
چشمانم
در ميان مه گم شده است.
اما می توانم
لبخندت را به مانند يک رويا ببينم.
با پلک هايی خسته
بار ديگر می خوابم.
مرا پيدا کن...
«۱۲ مرداد ۸۱»

کيست که از ميان اين صخره های به هم پيوسته
دستانم را می ربايد و از اين وحشی مرگبار نجاتم می دهد...
سکوت اين خاطره
...
اشتياقی برای عبور،
کيست که اين سان
به هجوم خلوتم حمله می کند؟
«۲۵ تیر ۸۱»

تا آفتاب چهره ات
همواره بر من بتابد.
«۶ اردیبهشت ۸۱»

از اشتياق برای مرگ.
از عبرت گذشتگان که هيچ درسی نيست برايم.
از شبان گله و سگ.
از ماهتاب بی فروغ،
از سقوط يک نرگس می ترسم.
از تو می ترسم.
«۱۰ اردیبهشت ۸۱»

رگهای تنم بدون هيچ صدايی می پژمرند
و چشمانم
که هرگز سرشار از خورشيد نبود،
پرده سياه پلک هايم را به روی خود می کشند.
آنجا که مرا بر دار آویزان کنند،
سکوت اتاقم را تو پر کن،
و لحظات نه چندان شاد زندگی ام را
در ميان دستان پر حرارت و گرم خويش گير
تا يخ نبندند.
آنجا که مرا بر دار آویزان کنند،
مرا خواهی يافت:
اتاق کوچک روياهايم...
«۳ فروردین ۸۱»

از آنچه در مقابلم است.
از اين شلوغي که قابل ترتيب نيست.
مدادها انگشتانم را خورده اند.
جاي شکي نيست که من از اين همه بي عدالتي گريزانم.
دوستانم فرار کرده اند
همه طبيعت از من فرار کرده اند
غريبه...
غريبه اي بيش نيستم در گمنامي روزها
که حضوري پديدار از چهره ات را مي ربايد.
تنهايم.
آشفته و سرگردان.
انگار از همه فرار مي کنم...
«۱۸ مهر ۸۱»

مرا به ياد آور.
از انسجام هندسه کوه ها که عبور مي کني
مرا به ياد آور.
مرا به ياد آور
تا هرگز نميرم.
«۱۹ اردیبهشت ۸۱»

وقتي کاشي ها را مي شمارم،
احساس مي کنم گم شده ام.
احساس مي کنم
در حال مرگ هستم.
وقتي کاشي ها تمام مي شوند،
تو را مي يابم!
«۲۵ دی ۸۱»
از آنچه در مقابلم است.
از اين شلوغي که قابل ترتيب نيست.
مدادها انگشتانم را خورده اند.
جاي شکي نيست که من از اين همه بي عدالتي گريزانم.
دوستانم فرار کرده اند
همه طبيعت از من فرار کرده اند.
غريبه...
غريبه اي بيش نيستم در گمنامي روزها
که حضوري پديدار از چهره ات را مي ربايد.
تنهايم...
آشفته و سرگردان.
انگار از همه فرار مي کنم.
«۱۸ مهر ۸۱»
-----------------------------------------------------------------
اینم یه دستنوشته از سایت آرت لار...
عطر تلخ نرگسها در سرماي اتاق منجمد مي شود
و انگشت هاي استخوانيم به سيم هاي ساز گره مي خورد
وقتي به من مي گويند:
که بايد نام تو را از سطر آخر اين شعر پاک کنم
...
اگر از شب بگذرم
دستانت را به گرمي يک خورشيد
و به صميميت يک پروانه
خواهم فشرد
و به طلوعي که در چشمانت است سلام خواهم گفت.
اگر از شب بگذرم
بي وقفه در پي عطر لطيف نگاهت
خواهم دويد
تا در حضوري از طبيعت،
بار دگر بيابمت.
اگر از شب بگذرم...
صدايي است که مرا مي خواند.
صدايي است که مرا به شب دوخته است...
«۲۹ اردیبهشت ۸۱»
استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh