تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


463
هر چه می گردم رويايم را پيدا نمی کنم.

هر چه می گردم،

می بينم که بيشتر گم شده ام.

چيزی را از دست داده ام که نمی دانم چيست!

هر چه می گردم،

نمی توانم بيابمت.

اين دوری نزديکت را از ياد نمی برم.

چيزی را از دست داده ام.

می دانم تو هستی...

«۲۹ مهر ۸۱»


+ نوشته شده در ساعت 19:57 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»

462
در اين دنيايی که محبت را می فروشند،

حتی سکه ای ندارم.

در ميان شکاف روزها مخفی می شوم

تا نگاهم بر چهره ات ننشيند.

نمی توانم محبت بخرم.

نمی توانم!...

«۱۶ شهریور ۸۱»

+ نوشته شده در ساعت 18:6 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»

460
در اين بلوغ بی معنیِ آسمان،

می ترسم ابرها گريه کنند.

می ترسم تو را

در ميان اين باران گم کنم...

اما من سالهاست

تو را گم کرده ام.

«۳۰ مرداد ۸۱»

+ نوشته شده در ساعت 13:48 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»

456
از ميان لاشه هايی خفته که می گذری،

مرا پيدا کن.

انبوه بی پايان...

نشانی در من هست.

وقتی همه جا تنها بوده ام،

آنجا هم تنها خواهم بود.

بی عبور يک نسيم...

چشمانم

در ميان مه گم شده است.

اما می توانم

لبخندت را به مانند يک رويا ببينم.

با پلک هايی خسته

بار ديگر می خوابم.

مرا پيدا کن...

«۱۲ مرداد ۸۱»

+ نوشته شده در ساعت 12:11 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»

452
کيست که به هجوم خلوتم حمله می کند؟

کيست که از ميان اين صخره های به هم پيوسته

دستانم را می ربايد و از اين وحشی مرگبار نجاتم می دهد...

سکوت اين خاطره

...

اشتياقی برای عبور،

کيست که اين سان

به هجوم خلوتم حمله می کند؟

«۲۵ تیر ۸۱»

+ نوشته شده در ساعت 12:14 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»

426
آسمانت را در دستانم می گيرم

تا آفتاب چهره ات

همواره بر من بتابد.

«۶ اردیبهشت ۸۱»

+ نوشته شده در ساعت 18:35 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»

427
از سکوت اين سالها می ترسم.

از اشتياق برای مرگ.

از عبرت گذشتگان که هيچ درسی نيست برايم.

از شبان گله و سگ.

از ماهتاب بی فروغ،

از سقوط يک نرگس می ترسم.

از تو می ترسم.

«۱۰ اردیبهشت ۸۱»


+ نوشته شده در ساعت 22:20 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»

417
آنجا که مرا بر دار آويزان کنند،

رگهای تنم بدون هيچ صدايی می پژمرند

و چشمانم

که هرگز سرشار از خورشيد نبود،

پرده سياه پلک هايم را به روی خود می کشند.

آنجا که مرا بر دار آویزان کنند،

سکوت اتاقم را تو پر کن،

و لحظات نه چندان شاد زندگی ام را

در ميان دستان پر حرارت و گرم خويش گير

تا يخ نبندند.

آنجا که مرا بر دار آویزان کنند،

مرا خواهی يافت:

اتاق کوچک روياهايم...

«۳ فروردین ۸۱»

+ نوشته شده در ساعت 19:20 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»

461
انگار از همه فرار مي کنم.

از آنچه در مقابلم است.

از اين شلوغي که قابل ترتيب نيست.

مدادها انگشتانم را خورده اند.

جاي شکي نيست که من از اين همه بي عدالتي گريزانم.

دوستانم فرار کرده اند

همه طبيعت از من فرار کرده اند

غريبه...

غريبه اي بيش نيستم در گمنامي روزها

که حضوري پديدار از چهره ات را مي ربايد.

تنهايم.

آشفته و سرگردان.

انگار از همه فرار مي کنم...

«۱۸ مهر ۸۱»

+ نوشته شده در ساعت 15:47 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»

433
از برهوت آينه ها که ميگذري

مرا به ياد آور.

از انسجام هندسه کوه ها که عبور مي کني

مرا به ياد آور.

مرا به ياد آور

تا هرگز نميرم.

«۱۹ اردیبهشت ۸۱»

+ نوشته شده در ساعت 10:0 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»

470
وقتي کاشي ها را مي شمارم به درون زمين فرو مي روم.

وقتي کاشي ها را مي شمارم،

احساس مي کنم گم شده ام.

احساس مي کنم

در حال مرگ هستم.

وقتي کاشي ها تمام مي شوند،

تو را مي يابم!

«۲۵ دی ۸۱»

+ نوشته شده در ساعت 20:38 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»

461
انگار از همه فرار مي کنم.

از آنچه در مقابلم است.

از اين شلوغي که قابل ترتيب نيست.

مدادها انگشتانم را خورده اند.

جاي شکي نيست که من از اين همه بي عدالتي گريزانم.

دوستانم فرار کرده اند

همه طبيعت از من فرار کرده اند.

غريبه...

غريبه اي بيش نيستم در گمنامي روزها

که حضوري پديدار از چهره ات را مي ربايد.

تنهايم...

آشفته و سرگردان.

انگار از همه فرار مي کنم.

«۱۸ مهر ۸۱»

-----------------------------------------------------------------

اینم یه دستنوشته از سایت آرت لار...

عطر تلخ نرگسها در سرماي اتاق منجمد مي شود

و انگشت هاي استخوانيم به سيم هاي ساز گره مي خورد

وقتي به من مي گويند:

که بايد نام تو را از سطر آخر اين شعر پاک کنم

...

+ نوشته شده در ساعت 15:24 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»

435
اگر از شب بگذرم با تو خواهم بود.

اگر از شب بگذرم

دستانت را به گرمي يک خورشيد

و به صميميت يک پروانه

خواهم فشرد

و به طلوعي که در چشمانت است سلام خواهم گفت.

اگر از شب بگذرم

بي وقفه در پي عطر لطيف نگاهت

خواهم دويد

تا در حضوري از طبيعت،

بار دگر بيابمت.

اگر از شب بگذرم...

صدايي است که مرا مي خواند.

صدايي است که مرا به شب دوخته است...

«۲۹ اردیبهشت ۸۱»

+ نوشته شده در ساعت 14:20 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»