تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


411
در گذر اين جاده ها تو را يافتم.

و در همان گذر

تو را از دست دادم

و در ميان يافتن و از دست دادنت

عاشق چهره آرامت شدم.

«۹ اسفند ۸۰»

+ نوشته شده در ساعت 13:23 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

390
می خواهم آنقدر در دريا پيش روم

تا به انتهای افق امواج رسم.

جايی که آسمان آغاز می شود.

«۱۰ دی ۸۰»

+ نوشته شده در ساعت 22:23 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

387
بمانند آب

به زندگی ام روشنی می بخشی

و من مانند تنهاترين ماهی دنيا

غوطه ور در نگاه مواجت

غرق می شوم.

«۲ دی ۸۰»

+ نوشته شده در ساعت 20:30 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

371
در تلاشی بيهوده،

حروف را پشت هم می چينم

تا بلکه بتوانم پنجره رنگين کمان را بگشايم.

داستانم را بشنو.

شايد در آن رنگی از دلتنگی هايم يافتی.

به موسيقی انگشتانم گوش بسپار

تا شايد

غربتم را در آشناترين سرزمين درک کنی...

به چشمانم بنگر...

«۱۰ آبان ۸۰»

+ نوشته شده در ساعت 17:5 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

368
رودخانه های سبز،

کوه های بنفش

و آسمان زرد...

بی شک مداد رنگی هايم را اشتباه چيده ام

و يا ذهنم از رنگها پاک شده است.

«۲۹ مهر ۸۰»

+ نوشته شده در ساعت 19:44 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

365
چه بيگانگی غريبی است

که تو را دوست می دارم.

زيرا در ميان اين داستان طولانی

هيچ عشقی نيست

و هيچ شوری که مرا به عشق وادارد.

گويی اين قصه نيز يک خواب است.

ولی من با آخرين لحظه تاريکی پلکهايم

فاصله ای بس دراز دارم...

«۱۵ مهر ۸۰»

+ نوشته شده در ساعت 12:27 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

355
روزهايم بسان کودکی می گذرد

که خنده هايش را در ميان تيله های گمشده

جا گذاشته است

و در حالی به زندگی عشق می ورزد

که هر ثانيه

در پی قطرات شور اشکها می دود.

شايد گذارم روزی به کهنسالی برسد

و شايد در آن گاهگاهی بخندم...

«۳۰ تیر ۸۰»

+ نوشته شده در ساعت 11:7 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

343
در ميان جاده های گمشده،

جويای زندگی بر باد رفته خويش،

شاپرک ها را دور می زنم.

سرمای تابستان در رگهای بدنم رخنه کرده است.

تو را می خواهم،

تو را می نامم

تا شايد

آدم برفی های خاطراتم آب شوند.

«۱۲ اردیبهشت ۸۰»

+ نوشته شده در ساعت 0:32 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

413
بر درگاه چشمانم

نام تو را نوشتم.

اي دورترين همسايه من!

اي نزديک ترين شادي قلبم!...

بر درگاه چشمانم نام تو را نوشتم

اما انگار سالهاست اين در

کنج دو ديوار فراموش شده است.

انگار همين ديروز بود

که صداي قدمهايت

از کنار باغچه مي آمد تا لب حوض...

انگار سالهاست از تو دورم

نمي توانم اين فاصله را بشکنم

بر درگاه چشمانم نام تو را نوشتم

اما همواره

اشکهايم در اين سکوت بي معني رخنه مي کند

تا نام تو را بشويد.

گاه مي ميرم.

همانگونه ترسان و مضطرب!!

اما تو نمي آيي.

بي آنکه بدانم

فارغ از روزها

گمنامي ام را مي جويم...

بر درگاه چشمانم

نام تو را حک کردم!...

«۲۶ اسفند ۸۰»

+ نوشته شده در ساعت 10:15 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

412
به اندازه تمامي غروب ها در کنار توام.

به اندازه تمامي سايه هاي بلند،

تو را زمزمه وار مي خوانم.

به اندازه سکوت پرنده هاي دل شکسته،

از تو دورم.

اي خيال نازک انديش شبها!

شکوه تنهايي ام را در ميان غارها گم کرده ام.

و مرگ عبوسم را در فراسوي جهنم زمان

به عشق وجودت مي نالم.

در مسير اين جاده هاي پهن،

بي لطافت صدايت چه کنم؟

انگار سالهاست زنگ اين ساعت خاموش شده است.

زنگ ساعت قلبم...

«۲۲ اسفند ۸۰»

 -----**********---------------------**********-----

اینم یه متن از نسرین از وبلاگ پروردگار من! بگذار اشک هایم بر خاک درت ریزد

 

+ نوشته شده در ساعت 11:28 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

396
وقتی که آمدی

صورتم پر از تاول های نامرئی بود.

داستانهای مادربزرگ را

با صدایی خشن تر از ساییدن آهن و فلز

برای تخم مرغ های رنگی عید سال پیش

بازگو می کردم

تا ذهنم نمیرد.

وقتی که آمدی...

هنوز نیامده بودی که بلوط زیبایم خشک شد

و ذهنم نیز خالی ماند

از هرگونه آواز...

«۲ بهمن ۸۰»

+ نوشته شده در ساعت 18:30 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

369
تا سرانجام بدبختی ها،

پارو زنان به پیش می رانم.

تنها آرزویم

غرق شدن در چشمانت است

و نگاهی که سراپایم را

در یک لحظه

به خاکستری سرد بدل می کند

وجود ندارم

بنابراین مرگ معنا ندارد

هنوز پارو زنان در دریا به افق خیره می شوم

تا راه حلی بیابم

اما گاه

در فکر بازگشت

می میرم

«۳ آبان ۸۰»

+ نوشته شده در ساعت 21:6 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

335
می دانم که روزگاری خواهم آمد

می دانم که هرگز منتظرم نخواهی بود

ولی من برای پایان یافتن سالها انتظار می کشم...

می دانم که هرگز به من فکر نکرده ای،

و بهار تو چه زود از راه رسید

با کوله باری پر از دود برای ما

من در گذر لحظه ها پیر می شوم

ولیکن

تو همچنان جوان خواهی ماند

و به ثانیه های فرار فکر نخواهی کرد

گلهای شاداب از آن تو...

من به پایان همه چیز معتقدم.

«۱ فروردین ۸۰»

+ نوشته شده در ساعت 21:13 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»