کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
و در همان گذر
تو را از دست دادم
و در ميان يافتن و از دست دادنت
عاشق چهره آرامت شدم.
«۹ اسفند ۸۰»

تا به انتهای افق امواج رسم.
جايی که آسمان آغاز می شود.
«۱۰ دی ۸۰»

به زندگی ام روشنی می بخشی
و من مانند تنهاترين ماهی دنيا
غوطه ور در نگاه مواجت
غرق می شوم.
«۲ دی ۸۰»

حروف را پشت هم می چينم
تا بلکه بتوانم پنجره رنگين کمان را بگشايم.
داستانم را بشنو.
شايد در آن رنگی از دلتنگی هايم يافتی.
به موسيقی انگشتانم گوش بسپار
تا شايد
غربتم را در آشناترين سرزمين درک کنی...
به چشمانم بنگر...
«۱۰ آبان ۸۰»

کوه های بنفش
و آسمان زرد...
بی شک مداد رنگی هايم را اشتباه چيده ام
و يا ذهنم از رنگها پاک شده است.
«۲۹ مهر ۸۰»

که تو را دوست می دارم.
زيرا در ميان اين داستان طولانی
هيچ عشقی نيست
و هيچ شوری که مرا به عشق وادارد.
گويی اين قصه نيز يک خواب است.
ولی من با آخرين لحظه تاريکی پلکهايم
فاصله ای بس دراز دارم...
«۱۵ مهر ۸۰»

که خنده هايش را در ميان تيله های گمشده
جا گذاشته است
و در حالی به زندگی عشق می ورزد
که هر ثانيه
در پی قطرات شور اشکها می دود.
شايد گذارم روزی به کهنسالی برسد
و شايد در آن گاهگاهی بخندم...
«۳۰ تیر ۸۰»

جويای زندگی بر باد رفته خويش،
شاپرک ها را دور می زنم.
سرمای تابستان در رگهای بدنم رخنه کرده است.
تو را می خواهم،
تو را می نامم
تا شايد
آدم برفی های خاطراتم آب شوند.
«۱۲ اردیبهشت ۸۰»

نام تو را نوشتم.
اي دورترين همسايه من!
اي نزديک ترين شادي قلبم!...
بر درگاه چشمانم نام تو را نوشتم
اما انگار سالهاست اين در
کنج دو ديوار فراموش شده است.
انگار همين ديروز بود
که صداي قدمهايت
از کنار باغچه مي آمد تا لب حوض...
انگار سالهاست از تو دورم
نمي توانم اين فاصله را بشکنم
بر درگاه چشمانم نام تو را نوشتم
اما همواره
اشکهايم در اين سکوت بي معني رخنه مي کند
تا نام تو را بشويد.
گاه مي ميرم.
همانگونه ترسان و مضطرب!!
اما تو نمي آيي.
بي آنکه بدانم
فارغ از روزها
گمنامي ام را مي جويم...
بر درگاه چشمانم
نام تو را حک کردم!...
«۲۶ اسفند ۸۰»
به اندازه تمامي سايه هاي بلند،
تو را زمزمه وار مي خوانم.
به اندازه سکوت پرنده هاي دل شکسته،
از تو دورم.
اي خيال نازک انديش شبها!
شکوه تنهايي ام را در ميان غارها گم کرده ام.
و مرگ عبوسم را در فراسوي جهنم زمان
به عشق وجودت مي نالم.
در مسير اين جاده هاي پهن،
بي لطافت صدايت چه کنم؟
انگار سالهاست زنگ اين ساعت خاموش شده است.
زنگ ساعت قلبم...
«۲۲ اسفند ۸۰»
-----**********---------------------**********-----
اینم یه متن از نسرین از وبلاگ پروردگار من! بگذار اشک هایم بر خاک درت ریزد
صورتم پر از تاول های نامرئی بود.
داستانهای مادربزرگ را
با صدایی خشن تر از ساییدن آهن و فلز
برای تخم مرغ های رنگی عید سال پیش
بازگو می کردم
تا ذهنم نمیرد.
وقتی که آمدی...
هنوز نیامده بودی که بلوط زیبایم خشک شد
و ذهنم نیز خالی ماند
از هرگونه آواز...
«۲ بهمن ۸۰»
پارو زنان به پیش می رانم.
تنها آرزویم
غرق شدن در چشمانت است
و نگاهی که سراپایم را
در یک لحظه
به خاکستری سرد بدل می کند
وجود ندارم
بنابراین مرگ معنا ندارد
هنوز پارو زنان در دریا به افق خیره می شوم
تا راه حلی بیابم
اما گاه
در فکر بازگشت
می میرم
«۳ آبان ۸۰»
می دانم که هرگز منتظرم نخواهی بود
ولی من برای پایان یافتن سالها انتظار می کشم...
می دانم که هرگز به من فکر نکرده ای،
و بهار تو چه زود از راه رسید
با کوله باری پر از دود برای ما
من در گذر لحظه ها پیر می شوم
ولیکن
تو همچنان جوان خواهی ماند
و به ثانیه های فرار فکر نخواهی کرد
گلهای شاداب از آن تو...
من به پایان همه چیز معتقدم.
«۱ فروردین ۸۰»
استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh