کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
کزان کودکی بازيگوش
به دنبال لحظات شاد زندگی اش می دود.
«۲۶ آذر ۷۹»

صبحگاهانم را به تصوير دستهايت برسان.
شايد اين روزها...
بار دگر
در گذر ايام جاری شوند در افکار.
چشمانم
فرياد بی صدايت را می شنود
و گوشهايم
ساعات کبود عمرت را می بيند.
...
و خواهی ديد که خطوط را
زيباتر از قبل می نويسم.
گوشهايم ديگر نمی بيند
و چشمانم نخواهد شنيد
و تو ای رهگذر تنها!
خواهی يافت که من
وارونه درک سبز آسمانم...
«۲۷ مهر ۷۹»

و انسانها در ميان خاک!
هنوز هم دير نشده است
برای يافتن خطوط احساس...
«۱۵ مهر ۷۹»

زندگی ام را
در پشت درهای بسته جا گذاشته ام.
سالها بيگانگی...
جاده در آنسوی ديوارها
جاری است
و من تنها
نقشی از گلهای بنفشه می کشم
تا زندگانی ام را حياتی دوباره بخشند.
من
زندگی ام را
در پشت يک ورق کهنه
جا گذاشته ام...
«۴ مهر ۷۹»

ساعات از دست رفته خود را
پنهان می کنم،
تا هرگز به وجودشان پی نبرم.
«۳ شهریور ۷۹»

چگونه می توانم با ترانه ای فراموش شده
آهنگی نو بسازم؟
آسمان...
آسمان در ميان انبوه خوابهايم گم شده است
و داستانها،
بی هيچ مضمونی
کتابهايم را ورق می زنند.
من در ميان نيمه شب گم شده ام.
«۲۲ مرداد ۷۹»

تا به شاهراه چشمانت راه برم.
بايد نشانم دهی
بايد با چشمانت نشانم دهی.
احساس می کنم
همواره بيگانه بوده ام.
هر کجا که باشم.
حتی در ميان دستهای آشنا...
«۱۹ تیر ۷۹»

اضطراب روزها
مرا چنان در خود فرو می برد
که گويی
در ميان خواب های پلاسيده
به دنبال تو می گردم.
«۲۵ اردیبهشت ۷۹»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh