تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               ای دل ديوانه، بشنو اين مرام زندگی است

                               او که گريان کرد چشمی را نصيبش خنده نيست


253
من در قفسی زندانی ام

که ميله هايش را

درونم می سازند.

«۳۰ آبان ۷۸»

+ نوشته شده در ساعت 22:40 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 78 و ماقبل»

269
سايه ای در تاريکی سرد باغ ها دارم

و کلاغی که هر صبح

بر بلندای درختی می خواند

و چه زيبا صبح را سلام می گويد.

سايه ای دارم در باغ

که کرکسها هر صبح

لاشه اش را می ربايند.

...

«۴ اسفند ۷۸»

+ نوشته شده در ساعت 17:23 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 78 و ماقبل»

264
کفشهايم خاکی است

از غبار اين راه طولانی.

کفشهايم خاکی است

از نگاه غريبانه سنگ.

و در اين ناهمواری

دستهايی به مهمانی اخلاص می رفت

و صدای پرتپش باد در هجوم علفزاران گم بود.

کفشهايم خاکی است.

از درون قفسی می آيم که در آن هيچ نبود

و صدای ناله باد سالها ميله هايش را نوازش می کرد.

زانوانم خسته است.

در شگفتم که چه می گويم.

کفشهايم خاکی است؟!!

من از پابرهنگان تاريخم...

«۲۶ دی ۷۸»

+ نوشته شده در ساعت 11:55 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 78 و ماقبل»

239
سيبها رسيده اند

و باد

بوی خنک ياس را در هوا می پراکند...

من با چشمانی خواب آلود

قدمهای رنگين سخنت را می چينم.

شايد دير شده باشد.

برای همين اينجايم

و می خواهم

آخرين کلماتت را به توان برسانم.

به توان تمامی بهارهای دل انگيز.

«۱۹ شهریور ۷۸»

+ نوشته شده در ساعت 19:29 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 78 و ماقبل»

224
دلم برای هيچ تنگ شده است.

برای آسمان بی پرنده.

برای زمين بی جانور.

دلم می خواهد هيچکس نباشد و من

تنها

در اقيانوس ها شنا کنم.

ابرها را در آغوش گيرم

و تا انتهای مساحت بدوم.

«۲۷ تیر ۷۸»

+ نوشته شده در ساعت 18:52 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 78 و ماقبل»

223
و عشق،

واژه ای بیش نیست برای همدردی...

«۲۶ تیر ۷۸»

+ نوشته شده در ساعت 2:0 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 78 و ماقبل»

157
...

تا کجا باید در سکوتی محض

لبهامان پوسیده شود؟

«۲۴ اسفند ۷۷»

+ نوشته شده در ساعت 1:3 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 78 و ماقبل»

211
تو نمي تواني بروي

زيرا بايد غبار تصويرت را از صورت آينه ها بزدايي

و جاي قدمهايت را بر روي نگارهاي فرش پاک کني

و آنگاه

لحظه هايت را از اتاق بيرون بري.

تو نمي تواني بروي

چون با چشمانم سالهاي نوري فاصله داري

و وقتي براي خداحافظي نيست.

بايد نگاهت را از پنجره ها چيده و درون بقچه ات بگذاري

و آنگاه نسيم نوازشگر صبح را از خاطرم جدا سازي

و خودت را

و داستان غم انگيز زندگي ات را

در آتش بسوزاني...

تو نمي تواني بروي

چون صداي ثانيه ها تو را خورده است

و نواي آوازت در ديوارها رخنه کرده است.

تو نمي تواني بروي

چون انجام اين کارها بس دشوار مي نمايد

و طولاني تر از آنکه پير شوي!

«۴ تیر ۷۸»

+ نوشته شده در ساعت 19:58 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 78 و ماقبل»

207
دور خود حصاری کشیده ام

تا هزاران جفت چشم

مرا نبینند

و لغات را به انتظار بگذارم.

دور خود حصاری کشیده ام

از گفته های فردا

و ناگفته های دیروز.

حصاری که دستهای بیگانه

نتوانند فکرم را بربایند

و پاهای قدرت

نتوانند به درون آیند.

حصاری از معانی

حصاری از حرف

که مرا از جنجالهای روزانه دور نمی کند

و گمگشتگی دیروز را به یادم می آرد.

«۲۶ خرداد ۷۸»

+ نوشته شده در ساعت 15:18 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 78 و ماقبل»