تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


عــــــــــشـــــــــــق
عشق کودکی سر به هواست که قولش را فراموش ميکند

کور و کر است وقتی چيزی می خواهد

و هرگز از خواسته اش نمی گذرد

آرزويش زمان نمی شناسد

و به شادی اش اعتمادی نيست

با يک جهان نااميدی به پيش می تازد

و با بازيچه ای از دست می رود

عشق واقعی آتشی ديرپاست که هميشه در جان شعله می کشد.

+ نوشته شده در ساعت 20:36 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های دیگران»

وقتی تو نیستی
وقتی تو نيستی

نه هست های ما چونانکه بايدند نه بايدها...

مثل هميشه آخر حرفم

و حرف آخرم را با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را ذخيره می کنم:

باشد برای روز مبادا...

اما

در صفحه ی تقويم روزی به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد

روزی شبيه ديروز

روزی شبيه فردا

روزی درست مثل همين روزهای ماست

اما چه کسی می داند

شايد امروز روز مبادا باشد!

وقتی تو نيستی نه هست های ما چونان که بايدند نه بايدها...

هر روز بی تو روز مباداست!

«قيصر امين پور»

+ نوشته شده در ساعت 21:41 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های دیگران»

مرثیه ای بر یک برگ پاییزی

زیبا بودی

سبز

شاهد غزل خوانی آن مرغ مهاجر

می سپردی تن به باد

پر عشوه

پر امید

پر طراوت

بالنده بودی و جوان

پر آرزو

زیبا برگ

پاییزان که آمد

سرخ گشتی

نور عشق،

خون دل را به رویت پاشید

و گلگون شدی

تو زیبا برگ

روزی باز،

وزید باد

و اینک دیگر

زمان عشوه و عشق بازی

با لطیف دستان نسیم

گذشته بود

سرخ برگ

افتادی

همان عشق، همان نور

جوشید در تسلیم رقصانت

دل دادی به مقصودش

رقصیدی،

آرام

فرود آمدی بر یک برکه

چه زیبا شد

آن آرامش

بر این آرام

و من هنوز

نمی گریم

بر سوگ ات

که مانده است

تا آن آبی آرام

اندک اندک تَرَت کند

و ببرد زیبات را

به بیکرانش

و وصل کامل شود

زیبا برگ

(ناشناس)

+ نوشته شده در ساعت 20:7 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های دیگران»

ده قدم که برداری

از زمان خارج می شوی

ده قدم که برداری

از امپراتوری ماه و خورشيد

بيرون می شوی

ده قدم

تنها

ده قدم که برداری

نه همهمه صدايی

و نه تعجبی

ده قدم که برداری

ديگر گذشته ای نمی ماند

ده قدم که برداری

يا صد قدم

يا هزار قدم

فرقی نمی کند

هنوز در قلب منی

و هرگز از قلب من بيرون نخواهی رفت...

«آنتوان دوسنت اگزوپری»

+ نوشته شده در ساعت 12:51 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های دیگران»

براي ديدن تو

هر بار که نمره عينکم بيشتر می شود

بايد جلوتر بيايی

کاش کور می شدم!

«ناشناس»

+ نوشته شده در ساعت 16:59 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های دیگران»

در بن بست،

راه آسمان باز است.

پرواز را بیاموز...

«ناشناس»

----------********----------********----------

اینم هدیه ولنتاین

+ نوشته شده در ساعت 1:30 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های دیگران»

دستهايت را چون خاطره ای سوزان،

در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی .....

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار.

باد ما را با خود خواهد برد،

باد ما را با خود خواهد برد.

.::فروغ فرخزاد::.

+ نوشته شده در ساعت 22:6 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های دیگران»

+ نوشته شده در ساعت 17:30 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های دیگران»

روزی ما دوباره
روزی ما دوباره

کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد

و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت

روزی که کمترين سرود بوسه است

و هر انسان براي هر انسان برادری است...

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که ديگر نباشم.

«احمد شاملو»

پی نوشت:

از وبلاگ فریاد سبز - لطفاً این مطلب رو بخونید.

::گلریزان اینترنتی::

امید که دست در دست هم بتونیم عشق زیستن را زنده کنیم.

...تنهایشان نگذاریم...

 

+ نوشته شده در ساعت 17:46 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های دیگران»

اگر واقعاْ مرا می شناختی

می دیدی که آنچه در قلب دارم

با ارزش تر از آن است که به زبان می آورم

و آنچه که در آرزویش هستم

باارزش تر از آن است که در دستانم دارم.

«ناشناس»

+ نوشته شده در ساعت 1:32 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های دیگران»

پری
من پری کوچک غمگينی را می شناسم

که در اقيانوسی مسکن دارد

و دلش را در يک نی لبک چوبين می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگينی که

شب از يک بوسه می ميرد

و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد

«فروغ»

+ نوشته شده در ساعت 20:10 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های دیگران»