کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
زنده بودن است.
وقتی تو را
در چشمانم
و ديگری را
در چشمانت می بينم.
آه،
می دانم،
می دانم نبايد اينسان گريست!
«۵ اسفند ۸۵»

روزی را که
برای ديدنت
ثانيه ها را به جلو می کشانم،
ساعتها...
«۴ اسفند ۸۵»

نمی شنوی،
وقتی مرا می خوانی
نمی شنوم.
اين فضای خالی وسيع را
با چه فريادی بايد پر کرد
که حتی
نگاههای يکديگر را
بشنويم؟!
«۱۶ بهمن ۸۵»

دلهای بيقرار،
برای چه بيقرارند
و شب های سياه غمگين
در «آه» های گاه و بی گاهم،
گم می شوند.
چشمانم
پر از حسرت ديدارت...
آه که می دانم
ديگر هرگز،
لبخندت را نمی بينم.
«۵ دی ۸۵»

اگر چه در سوگواری آفتاب،
صورتم تر شد از
شرم غروب آسمان.
«۲۰ آذر ۸۵»

اگر رفتن سهم من باشد...
جواب اين سکوت را
چه کسی می دهد؟
«۶ آذر ۸۵»

آبی بايد.
فريادهای برنخواسته،
حرفهای ناگفته را...
«۶ آذر ۸۵»

آخر تا کِی
زبان مان،
بی ترانه خشک شود؟
«۹ فروردین ۸۵»

روزهايم با تو رنگ می شدند،
تا تمام ثانيه هايش
سرشار از طراوت بود.
«۲۸ بهمن ۸۵»

(روزت مبارک مادرم
)
با ثانيه ها برقص! می گذرند همچنان...
می پرند.
با شادی به دنبالشان می دويم.
غم راهی ندارد!

از کنار هستی هیچمان
که هیچ بودیم
و تو...
آرامشی باید مرا
در گامهایی که برمی دارم.
برای درک این حقیقت،
دیریست به رویا پناه بردم،
به رویای تو...
«۱۷ اسفند ۸۵»

مرا از ماندن منصرف می کند،
آرام گام برمی دارم
بسوی بینهایت تو.
بدون غباری از خستگی راه
که بر بدنم
بنشیند.
مباد روزی که
بیایم و
قبل از آنکه دستانم را بگیری
رفته باشی...
«۵ اسفند ۸۵»

توان ایستادن
در برابر هجوم گله ایِ مشکلات.
منتظر این گردباد می مانم
تا جسمم را از هم بپاشد.
من اینجایم،
روحم اما جای دیگریست.
«۶ بهمن ۸۵»

آرام می آیم،
اگر از دریچه نگاهت به من خیره شوی
صدای آمدنم را
وقتی می روی
خواهی شنید.
«۴ بهمن ۸۵»

شعرهایم
ترانه می شوند،
گفتارم آواز...
شروع یک روز طلایی.
رویای من
دیریست در آنسوی ذهنم
غبار گرفته است.
«۱۵ دی ۸۵»

با غباری از آشنایی های دیرین
که مهر بر لبم زدند
تا باز نگویم آنچه در درونم
پرسه می زند.
«۸ دی ۸۵»

که مرا می فرساید
آهسته و نرم.
کاش آهنگمان جور دیگری نواخته میشد.
«۱۱ تیر ۸۵»

زیباترین صدا،
صدای توست... مادرم
«۲۶ آبان ۸۵»

آنجا که انگشتانت
به هم پيوند خورده اند.
فاصله ای نيست...
بگو که هيچگاه دستانت،
کوچکی دستانم را
رها نمی کند.
«۸ آبان ۸۵»

از التهاب اين روزهای ناهمگون.
چنين تازنده تاختند
و نيمی از من را در هم شکستند
و نيمی ديگر را
بيدار کردند.
به کدامين بيانديشم؟
نيمی که بر تکه هايش می گريم
يا نيمی که از هشياری
به دوردستها می نگرد؟
«۱۵ آبان ۸۵»

تارهای وجودت را پر کن از اينهمه شادی.
روزها در برابرت پرواز ميکنند
تو نيز پرواز کن
بالاتر از تنهاترين ابر که گهگاه به حال دل خويش می بارد.
اين است روزی اينچنين
که همواره طلوع می کند.
«۷ آبان ۸۵»

آنچه از بر کرده ام.
کاش می دانستم تفسير يک روز آفتابی چيست!
و می دانستم
اگر سيبی فرو افتد
هيچ قانونی ندارد.
تقدير من چيزی غير از اين است.
«۲۷ مهر ۸۵»

وقتی
تمام رنگها
بی رنگ می شوند.
هنگامه شادی است.
توان اضطراب ندارم.
«۱۶ شهریور ۸۵»

با دستی تهی از هديه های نورانی خدا.
سفرم دور بود.
دورتر از فاصله من با تو.
افسوس
هر چه گشتم، نيافتمت.
تهی از روزگاران
بازگشتم.
«۲۹ شهریور ۸۵»

مادامی که به آسمان می نگری دستانت را بگيرم،
تا زمين گامهايت را ندزدد.
وقتی ماسه ها را ميشماری
دريا امواجش را بر روی شانه هايت نريزد.
روزی می آيم
تا تنها من و تو
گونه ای جديد از عشق بيافرينيم...
روزی آمدم.
آن روز...
تو نبودی.
«۱ مهر ۸۵»

از آنسوی سالهای تاريک
می شنوم.
بيا
و در ميان آوار تنهايی هايم
گلی بکار...
«۳۱ شهریور ۸۵»

می توانم تا انتهای این راه ادامه دهم.
اما...
خواستن بمانند پاهایم است.
به پایین که می نگرم،
پاهایم گمشده اند.
«۱ تیر ۸۵»

که با تمام ابرهايش مي گريد.
«۱۹ فروردین ۸۵»

آرام و آهسته مي رود.
اما اينجا
تنهايي من بس عظيم است بي تو...
کاش فصل ها از آن ما بود
و مي توانستيم در ميان تمام سبزه ها
گل بکاريم.
آرام مي رويَم
به مانند بهار.
همه چيز در تلاطم است،
در تغيير.

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh