تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


590
زندگی ام

زنده بودن است.

وقتی تو را

در چشمانم

و ديگری را

در چشمانت می بينم.

آه،

می دانم،

می دانم نبايد اينسان گريست!

«۵ اسفند ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 18:52 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

589
باور دارم

روزی را که

برای ديدنت

ثانيه ها را به جلو می کشانم،

ساعتها...

«۴ اسفند ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 23:5 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

585
وقتی می خوانمت

نمی شنوی،

وقتی مرا می خوانی

نمی شنوم.

اين فضای خالی وسيع را

با چه فريادی بايد پر کرد

که حتی

نگاههای يکديگر را

بشنويم؟!

«۱۶ بهمن ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 19:25 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

578
چه کسی می داند

دلهای بيقرار،

برای چه بيقرارند

و شب های سياه غمگين

در «آه» های گاه و بی گاهم،

گم می شوند.

چشمانم

پر از حسرت ديدارت...

آه که می دانم

ديگر هرگز،

لبخندت را نمی بينم.

«۵ دی ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 0:29 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

577
مستانه رقصيدم.

اگر چه در سوگواری آفتاب،

صورتم تر شد از

شرم غروب آسمان.

«۲۰ آذر ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 22:36 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

575
هيچ نمی دانم.

اگر رفتن سهم من باشد...

جواب اين سکوت را

چه کسی می دهد؟

«۶ آذر ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 14:10 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

574
آتش درونم را

آبی بايد.

فريادهای برنخواسته،

حرفهای ناگفته را...

«۶ آذر ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 21:21 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

558
در حصار اين سکوت،

آخر تا کِی

زبان مان،

بی ترانه خشک شود؟

«۹ فروردین ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 11:37 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

587
کاش

روزهايم با تو رنگ می شدند،

تا تمام ثانيه هايش

سرشار از طراوت بود.

«۲۸ بهمن ۸۵»

(روزت مبارک مادرم)

+ نوشته شده در ساعت 0:16 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

594
می گذرد عمر، همچنان که تا به اکنون گذشته است...

با ثانيه ها برقص! می گذرند همچنان...

می پرند.

با شادی به دنبالشان می دويم.

غم راهی ندارد!

+ نوشته شده در ساعت 12:48 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

592
رفتی و بی تفاوت از کنارمان گذشتی

از کنار هستی هیچمان

که هیچ بودیم

و تو...

آرامشی باید مرا

در گامهایی که برمی دارم.

برای درک این حقیقت،

دیریست به رویا پناه بردم،

به رویای تو...

«۱۷ اسفند ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 15:12 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

591
وقتی صدای فاصله ها

مرا از ماندن منصرف می کند،

آرام گام برمی دارم

بسوی بینهایت تو.

بدون غباری از خستگی راه

که بر بدنم

بنشیند.

مباد روزی که

بیایم و

قبل از آنکه دستانم را بگیری

رفته باشی...

«۵ اسفند ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 21:45 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

584
توان ماندن ندارم

توان ایستادن

در برابر هجوم گله ایِ مشکلات.

منتظر این گردباد می مانم

تا جسمم را از هم بپاشد.

من اینجایم،

روحم اما جای دیگریست.

«۶ بهمن ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 1:35 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

582
آرام می روی

آرام می آیم،

اگر از دریچه نگاهت به من خیره شوی

صدای آمدنم را

وقتی می روی

خواهی شنید.

«۴ بهمن ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 2:4 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

580
وقتی می خوانمت،

شعرهایم

ترانه می شوند،

گفتارم آواز...

شروع یک روز طلایی.

رویای من

دیریست در آنسوی ذهنم

غبار گرفته است.

«۱۵ دی ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 1:20 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

579
کاش می دانستی معنی سکوتم را

با غباری از آشنایی های دیرین

که مهر بر لبم زدند

تا باز نگویم آنچه در درونم

پرسه می زند.

«۸ دی ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 16:23 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

562
دوستی همان سیمان خیسی است

که مرا می فرساید

آهسته و نرم.

کاش آهنگمان جور دیگری نواخته میشد.

«۱۱ تیر ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 16:52 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

573
آشکارا در می یابم

زیباترین صدا،

صدای توست... مادرم

«۲۶ آبان ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 10:39 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

571
دنيای کوچکم از ميان دستان تو می گذرد.

آنجا که انگشتانت

به هم پيوند خورده اند.

فاصله ای نيست...

بگو که هيچگاه دستانت،

کوچکی دستانم را

رها نمی کند.

«۸ آبان ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 16:14 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

572
بدنم خراشيده است

از التهاب اين روزهای ناهمگون.

چنين تازنده تاختند

و نيمی از من را در هم شکستند

و نيمی ديگر را

بيدار کردند.

به کدامين بيانديشم؟

نيمی که بر تکه هايش می گريم

يا نيمی که از هشياری

به دوردستها می نگرد؟

«۱۵ آبان ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 14:20 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

570
برای روزهايی اينچنين واهمه ای نبايد.

تارهای وجودت را پر کن از اينهمه شادی.

روزها در برابرت پرواز ميکنند

تو نيز پرواز کن

بالاتر از تنهاترين ابر که گهگاه به حال دل خويش می بارد.

اين است روزی اينچنين

که همواره طلوع می کند.

«۷ آبان ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 9:58 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

569
طوطی وار ميخوانم

آنچه از بر کرده ام.

کاش می دانستم تفسير يک روز آفتابی چيست!

و می دانستم

اگر سيبی فرو افتد

هيچ قانونی ندارد.

تقدير من چيزی غير از اين است.

«۲۷ مهر ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 22:26 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

564
آمدنم چه سود

وقتی

تمام رنگها

بی رنگ می شوند.

هنگامه شادی است.

توان اضطراب ندارم.

«۱۶ شهریور ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 13:41 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

565
بازگشتم.

با دستی تهی از هديه های نورانی خدا.

سفرم دور بود.

دورتر از فاصله من با تو.

افسوس

هر چه گشتم، نيافتمت.

تهی از روزگاران

بازگشتم.

«۲۹ شهریور ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 0:24 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

567
خواهم آمد.

مادامی که به آسمان می نگری دستانت را بگيرم،

تا زمين گامهايت را ندزدد.

وقتی ماسه ها را ميشماری

دريا امواجش را بر روی شانه هايت نريزد.

روزی می آيم

تا تنها من و تو

گونه ای جديد از عشق بيافرينيم...

روزی آمدم.

آن روز...

تو نبودی.

«۱ مهر ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 17:13 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

566
زيبايی صدايت را

از آنسوی سالهای تاريک

می شنوم.

بيا

و در ميان آوار تنهايی هايم

گلی بکار...

«۳۱ شهریور ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 22:34 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

561
به تمام آسمانها سوگند

می توانم تا انتهای این راه ادامه دهم.

اما...

خواستن بمانند پاهایم است.

به پایین که می نگرم،

پاهایم گمشده اند.

«۱ تیر ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 9:14 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

559
صبح غريبي است

که با تمام ابرهايش مي گريد.

«۱۹ فروردین ۸۵»


+ نوشته شده در ساعت 10:58 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

560
بهار تمام ميشود.

آرام و آهسته مي رود.

اما اينجا

تنهايي من بس عظيم است بي تو...

کاش فصل ها از آن ما بود

و مي توانستيم در ميان تمام سبزه ها

گل بکاريم.

آرام مي رويَم

به مانند بهار.

همه چيز در تلاطم است،

در تغيير.

+ نوشته شده در ساعت 23:13 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»