کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
آرميده بود در کنارم
و من آرام آرام
در طنين نوازشگرانه صدايت گم می شدم.
کاش دقيقه هايم
در ميان پرتو گرم دستانت
بخار می شد
اما من همچنان در برت،
لبخندهايت را می شمردم.
«۱۹ خرداد ۸۴»

با کودکی در آغوش گفتند تنها مانده ای.
و او نمی دانست چه کند.
با کودکی در آغوش.
انگار
سالهای آينده اش را کسی دزديده است.
انگار
روزها در برابر ديدگانش
به يکباره
سياه شده اند.
و من آن کودک در آغوش ديروزم
که مرگ را پذيرفت.
«۱۹ خرداد ۸۴»

بدون اينکه تو بدانی.
در غمت شريکم و می دانم
نبايد اينگونه باشد.
من در هيچ چيز با تو شريک نيستم.
اما
آرام آرام ذوب می شوم
و می دانم که هنوز
در غم تو شريکم.
«۲۱ فروردین ۸۴»

«۸ مرداد ۸۴»

ارزش زندگی کردن داشت.
«۵ شهریور ۸۴»

*******************************************
::چراغ::
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت
«حسین پناهی»
از ته قلب.
با تمام وجود.
و من گريه کردم...
چون می دانم يک روز،
ديگر هيچوقت به اين پاکی نمی خندد.
و خنده هايش صداقت ندارد
و هرگز از ته قلب نخواهد بود.
يک روز همه کودکی اش را
از دست می دهد.
«۲۹ بهمن ۸۴»

و هنگام رفتنش،
نگاهت را از گذشته پس بگير...
«۱۴ بهمن ۸۴»

بيهوده از کنارشان رد شده ايم
و تازه دريافته ايم
که چه عظمتي بوده اند در جواني مان...
دلم تنگ است
براي صداهاي کودکانه اي
که آزادانه رهاشان کرده ايم
تا روزها بگذرند
و ما ندانسته
پير شديم.
«۱۲ شهریور ۸۴»

رد پایی از نور
در امتداد خاکستری سایه ها می بینم.
و چهارشنبه هایی
که رنگ نارنجی شان را حفظ کرده اند.
از گذشته،
رد پایی نورانی مانده است
که همچنان به پیش می رود.
«۱۷ اسفند ۸۴»

آشيانت را
بر فراز کدام کوه سنگی ساختی
که حتی يارای ريزشش نيست...
«۱۶ آبان ۸۴»
استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh