تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


542
کاش روزهايم چون گل،

آرميده بود در کنارم

و من آرام آرام

در طنين نوازشگرانه صدايت گم می شدم.

کاش دقيقه هايم

در ميان پرتو گرم دستانت

بخار می شد

اما من همچنان در برت،

لبخندهايت را می شمردم.

«۱۹ خرداد ۸۴»

+ نوشته شده در ساعت 17:43 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»

543
ديروز

با کودکی در آغوش گفتند تنها مانده ای.

و او نمی دانست چه کند.

با کودکی در آغوش.

انگار

سالهای آينده اش را کسی دزديده است.

انگار

روزها در برابر ديدگانش

به يکباره

سياه شده اند.

و من آن کودک در آغوش ديروزم

که مرگ را پذيرفت.

«۱۹ خرداد ۸۴»

+ نوشته شده در ساعت 9:59 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»

541
در غمت شريکم.

بدون اينکه تو بدانی.

در غمت شريکم و می دانم

نبايد اينگونه باشد.

من در هيچ چيز با تو شريک نيستم.

اما

آرام آرام ذوب می شوم

و می دانم که هنوز

در غم تو شريکم.

«۲۱ فروردین ۸۴»

+ نوشته شده در ساعت 13:20 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»

547
آشیان من از عطر وجودت خالیست...

«۸ مرداد ۸۴»

+ نوشته شده در ساعت 1:45 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»

548
کاش زندگی ام

ارزش زندگی کردن داشت.

«۵ شهریور ۸۴»

*******************************************

::چراغ::

بیراهه رفته بودم

آن شب

دستم را گرفته بود و می کشید

زین بعد همه عمرم را

بیراهه خواهم رفت

«حسین پناهی»

+ نوشته شده در ساعت 12:13 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»

555
می خنديد.

از ته قلب.

با تمام وجود.

و من گريه کردم...

چون می دانم يک روز،

ديگر هيچوقت به اين پاکی نمی خندد.

و خنده هايش صداقت ندارد

و هرگز از ته قلب نخواهد بود.

يک روز همه کودکی اش را

از دست می دهد.

«۲۹ بهمن ۸۴»

+ نوشته شده در ساعت 12:25 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»

553
چشمانت را رو به فصل ها باز کن.

و هنگام رفتنش،

نگاهت را از گذشته پس بگير...

«۱۴ بهمن ۸۴»

+ نوشته شده در ساعت 7:33 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»

549
دلم تنگ است براي روزهايي که

بيهوده از کنارشان رد شده ايم

و تازه دريافته ايم

که چه عظمتي بوده اند در جواني مان...

دلم تنگ است

براي صداهاي کودکانه اي

که آزادانه رهاشان کرده ايم

تا روزها بگذرند

و ما ندانسته

پير شديم.

«۱۲ شهریور ۸۴»

+ نوشته شده در ساعت 11:13 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»

554
به روزهای گذشته که نگاه می کنم،

رد پایی از نور

در امتداد خاکستری سایه ها می بینم.

و چهارشنبه هایی

که رنگ نارنجی شان را حفظ کرده اند.

از گذشته،

رد پایی نورانی مانده است

که همچنان به پیش می رود.

«۱۷ اسفند ۸۴»

+ نوشته شده در ساعت 15:21 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»

550
تنهايی مرا بی دليل پذيرا باش...

آشيانت را

بر فراز کدام کوه سنگی ساختی

که حتی يارای ريزشش نيست...

«۱۶ آبان ۸۴»


+ نوشته شده در ساعت 1:19 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»

552
آنگاه که مرا

بر بام خاطراتم تنها گذاشتی،

آرزویم،

چیزی جز زندگی نبود.

«۱۸ بهمن ۸۴»

+ نوشته شده در ساعت 17:58 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»