تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


539
کاش گفتنی هامان

در ميان ناگفته ها

پنهان نمی شدند،

جا نمی ماندند.

«۲۴ اسفند ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 10:11 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

507
برای زنده ماندن

زمان دوری است.

درياها،

کوهها،

سنگ ها...

سالهاست غربتم را در گلويم مدفون کرده ام

و حال عيد من است.

غبار روبی تمامی سالهای گذشته...

«۱۵ مرداد ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 21:59 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

504
من

ترنم سايه های اندوهم.

يک شوخی زودگذر

در بی انتهای سالهای پير تاريخ.

...

«۴ مرداد ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 12:23 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

500
من

همان کودک غمگين ديروزم

که خود را شاد نشان می داد،

برای فرار از دردها.

«۱ خرداد ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 14:1 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

538
تولدم می آيد...

پابرهنه در ميان روزهايم قدم می زند

و وقتی می رود،

من پيرتر شده ام.

سپيدی موهايم بازگو کننده تمام تولدهايم است.

تولدم می آيد...

نرم و آهسته،

بی صدا...

روزی توقف می کند و سپس در ميان برفها گم می شود.

کاش تو نيز

در جشنم شرکت کنی...

«۱۸ اسفند ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 0:25 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

534
کاش زندگی ام،

مانند وجودت شيرين بود.

«۳۰ دی ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 13:20 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

530
برگهايت را بردار.

به باد بگو

آنها را در خورجينش بريزد و جاده را با گامهايی سبک

طی کند.

تندتر و برنده تر بتازد.

زيرا که بايد رفت.

آمدن از آن سپيدی است.

به خدا می سپارمت.

«۳۰ آذر ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 18:35 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

532
گلی بر دروازه لبانم خنديد.

جوانه زد و شکفت...

کاش می شد

همواره آن را شاداب نگه دارم.

کاش

ديروز نمرده بود.

«۱۱ دی ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 17:9 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

522
روياهای دوردستم را به باد می سپارم

تا تو را بيابند...

نمی دانم چرا هنوز زنده ام؟!

«۵ آبان ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 19:26 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

511
سر ميز،

با بدنی خيس از شادی و رويا،

يک بطری،

دو استکان.

و او

خاطراتش را

روياهايش را

روی ميز گذاشت

و آنها را با من تقسيم کرد.

و چقدر ستاره بين ما بود.

و من از خودم پرسيدم...

تا کی بايد لبهايم بسته بماند؟

«۲۱ شهریور ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 14:44 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

519
چقدر تنهايم...

بی تو

در اين دنيای خالی از قلب...

در اين اجتماعات بی پايان،

پر از نردبانهای پوسيده

که به سقوطم می انديشند.

چقدر تنهايم،

بی تو...

«۱۷ مهر ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 11:44 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

520
آرام و آهسته از تو ميگويم

تا هيچکس نام تو را نشنود.

آرام و آهسته با خيال تو راه  می روم

و می پندارم در کنارم خواهی ماند.

و تو...

آرام و آهسته می روی

بی آنکه از من بپرسی

آيا به بودنت نياز دارم؟

«۱۷ مهر ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 0:32 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

524

در طلوع شادمانه خورشيد با تو خواهم بود.

در گذر زمين به آنسوي سالها،

در نگاه رويش جوانه اي کوچک

که خاک را بزرگترين منزل دنيا ميداند...

با تو خواهم بود.

در مرگ

زندگي

تولد...

«۳ آذر ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 15:15 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

535
گاه احساس مي کنم روشنايي روزهايم

به ظلمتي ابدي تبديل ميشود.

ظلمتي که نميتوانم از آن بگريزم.

کاش تو بودي.

کاش مي توانستي

ساعتها کنارم بنشيني،

و من تنها

به چشمانت خيره شوم.

اما وقتي مي آيي،

انگار همه روياهايم را با تو فراموش ميکنم.

انگار ديگر من نيستم.

ساکت

خاموش

کاش در آغوشت مرگ به سراغم بيايد.

«۲۲ بهمن ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 12:9 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

497
دنيايي پر از حرکات ساختگي،

احترامات اجباري و مخوف.

اما من بي آنکه مجبور باشم

احترام مي گذارم.

از نگاهي در آينه مي ترسم.

نگاهي که بارها

تکرار مي شود...

و مرا مي ترساند.

از اين گنگي پر صدا مي ترسم.

«۲۴ اردیبهشت ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 22:41 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

523
گفتم تا سکوت راهي نيست.

گفتي دراز است اين راه

براي ديدنت.

دستانت به سکوت لبهايم گره خورد.

من ماندم و بي صدايي محض اين روزگار تلخ.

من مانده ام با چشمان پر از حرف تو.

و تو...

تو ماندي با غمي بزرگ،

                        جاودانه.

من بودم و تو...

اينجا راهي به سکوت ندارد.

«۹ آبان ۸۳»

                   

+ نوشته شده در ساعت 1:28 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

540
و جاده...

هميشه فاصله ايست

که من را به تو پيوند مي زند.

«۳۱ اردیبهشت ۸۳»


+ نوشته شده در ساعت 14:10 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»