کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
در ميان ناگفته ها
پنهان نمی شدند،
جا نمی ماندند.
«۲۴ اسفند ۸۳»

زمان دوری است.
درياها،
کوهها،
سنگ ها...
سالهاست غربتم را در گلويم مدفون کرده ام
و حال عيد من است.
غبار روبی تمامی سالهای گذشته...
«۱۵ مرداد ۸۳»

ترنم سايه های اندوهم.
يک شوخی زودگذر
در بی انتهای سالهای پير تاريخ.
...
«۴ مرداد ۸۳»

همان کودک غمگين ديروزم
که خود را شاد نشان می داد،
برای فرار از دردها.
«۱ خرداد ۸۳»

پابرهنه در ميان روزهايم قدم می زند
و وقتی می رود،
من پيرتر شده ام.
سپيدی موهايم بازگو کننده تمام تولدهايم است.
تولدم می آيد...
نرم و آهسته،
بی صدا...
روزی توقف می کند و سپس در ميان برفها گم می شود.
کاش تو نيز
در جشنم شرکت کنی...
«۱۸ اسفند ۸۳»

مانند وجودت شيرين بود.
«۳۰ دی ۸۳»

به باد بگو
آنها را در خورجينش بريزد و جاده را با گامهايی سبک
طی کند.
تندتر و برنده تر بتازد.
زيرا که بايد رفت.
آمدن از آن سپيدی است.
به خدا می سپارمت.
«۳۰ آذر ۸۳»

جوانه زد و شکفت...
کاش می شد
همواره آن را شاداب نگه دارم.
کاش
ديروز نمرده بود.
«۱۱ دی ۸۳»

تا تو را بيابند...
نمی دانم چرا هنوز زنده ام؟!
«۵ آبان ۸۳»

با بدنی خيس از شادی و رويا،
يک بطری،
دو استکان.
و او
خاطراتش را
روياهايش را
روی ميز گذاشت
و آنها را با من تقسيم کرد.
و چقدر ستاره بين ما بود.
و من از خودم پرسيدم...
تا کی بايد لبهايم بسته بماند؟
«۲۱ شهریور ۸۳»

بی تو
در اين دنيای خالی از قلب...
در اين اجتماعات بی پايان،
پر از نردبانهای پوسيده
که به سقوطم می انديشند.
چقدر تنهايم،
بی تو...
«۱۷ مهر ۸۳»

تا هيچکس نام تو را نشنود.
آرام و آهسته با خيال تو راه می روم
و می پندارم در کنارم خواهی ماند.
و تو...
آرام و آهسته می روی
بی آنکه از من بپرسی
آيا به بودنت نياز دارم؟
«۱۷ مهر ۸۳»

در گذر زمين به آنسوي سالها،
در نگاه رويش جوانه اي کوچک
که خاک را بزرگترين منزل دنيا ميداند...
با تو خواهم بود.
در مرگ
زندگي
تولد...
«۳ آذر ۸۳»

به ظلمتي ابدي تبديل ميشود.
ظلمتي که نميتوانم از آن بگريزم.
کاش تو بودي.
کاش مي توانستي
ساعتها کنارم بنشيني،
و من تنها
به چشمانت خيره شوم.
اما وقتي مي آيي،
انگار همه روياهايم را با تو فراموش ميکنم.
انگار ديگر من نيستم.
ساکت
خاموش
کاش در آغوشت مرگ به سراغم بيايد.
«۲۲ بهمن ۸۳»

احترامات اجباري و مخوف.
اما من بي آنکه مجبور باشم
احترام مي گذارم.
از نگاهي در آينه مي ترسم.
نگاهي که بارها
تکرار مي شود...
و مرا مي ترساند.
از اين گنگي پر صدا مي ترسم.
«۲۴ اردیبهشت ۸۳»

گفتي دراز است اين راه
براي ديدنت.
دستانت به سکوت لبهايم گره خورد.
من ماندم و بي صدايي محض اين روزگار تلخ.
من مانده ام با چشمان پر از حرف تو.
و تو...
تو ماندي با غمي بزرگ،
جاودانه.
من بودم و تو...
اينجا راهي به سکوت ندارد.
«۹ آبان ۸۳»

هميشه فاصله ايست
که من را به تو پيوند مي زند.
«۳۱ اردیبهشت ۸۳»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh