ای دل ديوانه، بشنو اين مرام زندگی است
او که گريان کرد چشمی را نصيبش خنده نيست
تمامی دفترهايم را از برم.
چه بيهوده...
گذشته ای که ديگر نمی توان از نو نوشت...
پاک کردن لغتی است بی معنی!
«۲۰ دی ۸۷»

که وقتی آن را می شنوی
ناخودآگاه
نامم را زمزمه کنی
ناخودآگاه
به گذشته برگردی
ولی حیف...
دیگر نیستم!
«۱۳ دی ۸۷»

انگار می خواهم خود را خاکستر کنم.
از این تنهایی غریب
که هیچ کسی نیست.
کسی نیست،
آن که باید باشد
آن که بتوانم رویاهایم را
و غم ها و شادی هایم را
با او شریک شوم.
وقتی دردم ناگفته بماند
بغض می شود در گلویم
و روزی مرا خواهد کشت.
عشق چیز غریبی است.
حتی گاهی
نمی دانم عاشق شده ام یا نه
نشانه ای نیست.
تنها می گوید
باش
و دوست بدار
درست همان لحظه
که دیگر کسی
تو را دوست نمی دارد.
و عشق
آغاز می شود...
«۱ دی ۸۷»

![]()
ديروز رفتم ساعت فروشی ساعت بخرم،
اما هيچ ساعتی به قشنگی اون ساعتی که ديدمت نبود ....
![]()
عشق يعنی شب نشينی با خدا
گفتگو با ناله اما بی صدا
عشق پرتاب گليست از سوی دوست
هر كجا باشد، دلم همراه اوست
انگار هر شب يکی از سلولهايم می ميرد.
می خواهم بشمارم آخرين سلولم را.
و تاريخ مرگم را يادداشت کنم!
«۱ دی ۸۷»

خيلی وقته منتظرم.
خيلی وقته دوستت دارم.
خيلی وقته...
کاش برگردی.
فقط يک اشاره... کافيست برای بال گشودن من بسويت.
اما ديرگاهی است تمامی اشاره هايت مُرده اند.
«۱ دی ۸۷»

عاشق شدم...
بی آنکه خود خواسته باشم...
عاشق شدم...
و در اولین نگاه
آرزو کردم
برای همیشه از برای من باشی...
عاشقت شده بودم.
به من گفتند عاشق نشو...
دیوارها را شکستم...
قفس شیشه ای وجودم را،
و غرورم را
که تا آن روز
از درونم تغذیه می کرد...
عاشق شده بودم.
اما انگار
آن ها راست می گفتند.
عاشق نشو...
عاشقت شدم
و تو
عاشقم کردی
و
رفتی...
«۲۲ دی ۸۷»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh