تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               ای دل ديوانه، بشنو اين مرام زندگی است

                               او که گريان کرد چشمی را نصيبش خنده نيست


709
تمام روزهايم را به ورق زدن گذراندم.

تمامی دفترهايم را از برم.

چه بيهوده...

گذشته ای که ديگر نمی توان از نو نوشت...

پاک کردن لغتی است بی معنی!

«۲۰ دی ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 0:37 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

708
برایت آوازی خواهم خواند

که وقتی آن را می شنوی

ناخودآگاه

نامم را زمزمه کنی

ناخودآگاه

به گذشته برگردی

ولی حیف...

دیگر نیستم!

«۱۳ دی ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 13:25 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

707
وقتی تنهاییم را به رخم می کشی

انگار می خواهم خود را خاکستر کنم.

از این تنهایی غریب

که هیچ کسی نیست.

کسی نیست،

آن که باید باشد

آن که بتوانم رویاهایم را

و غم ها و شادی هایم را

با او شریک شوم.

وقتی دردم ناگفته بماند

بغض می شود در گلویم

و روزی مرا خواهد کشت.

عشق چیز غریبی است.

حتی گاهی

نمی دانم عاشق شده ام یا نه

نشانه ای نیست.

تنها می گوید

باش

و دوست بدار

درست همان لحظه

که دیگر کسی

تو را دوست نمی دارد.

و عشق

آغاز می شود...

«۱ دی ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 19:15 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

عاشقانه ها... (11)
با تو از خاطره ها سرشارم. با تو تا آخر شب بيدارم . عشق من دست تو يعنی خورشيد. گرمی دست تو را کم دارم . . .

ديروز رفتم ساعت فروشی ساعت بخرم،
اما هيچ ساعتی به قشنگی اون ساعتی که ديدمت نبود ....

عشق يعنی شب نشينی با خدا
گفتگو با ناله اما بی صدا
عشق پرتاب گليست از سوی دوست
هر كجا باشد، دلم همراه اوست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 19:7 توسط دستنوشته (ساشیا)
    موضوع: «عاشقانه ها»

706
تمام روزهايم سرد شده است.

انگار هر شب يکی از سلولهايم می ميرد.

می خواهم بشمارم آخرين سلولم را.

و تاريخ مرگم را يادداشت کنم!

«۱ دی ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 21:43 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

705
خيلی وقته مُردم.

خيلی وقته منتظرم.

خيلی وقته دوستت دارم.

خيلی وقته...

کاش برگردی.

فقط يک اشاره... کافيست برای بال گشودن من بسويت.

اما ديرگاهی است تمامی اشاره هايت مُرده اند.

«۱ دی ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 19:32 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

704
به من گفتند عاشق نشو...

عاشق شدم...

بی آنکه خود خواسته باشم...

عاشق شدم...

و در اولین نگاه

آرزو کردم

برای همیشه از برای من باشی...

عاشقت شده بودم.

به من گفتند عاشق نشو...

دیوارها را شکستم...

قفس شیشه ای وجودم را،

و غرورم را

که تا آن روز

از درونم تغذیه می کرد...

عاشق شده بودم.

اما انگار

آن ها راست می گفتند.

عاشق نشو...

عاشقت شدم

و تو

عاشقم کردی

و

رفتی...

«۲۲ دی ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 21:56 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 87»