تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               ای دل ديوانه، بشنو اين مرام زندگی است

                               او که گريان کرد چشمی را نصيبش خنده نيست


703
گوش کن!

کسی می گويد

تو را دوست دارد!

به راستی

دوست داشتن گفتنی است؟

«۲۵ آذر ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 14:49 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

702
شانه هايم سخت سنگين شده است.

و اين خُلق بد

از ابتدا تا کنون

روزهايم را با مداد سياه

می پوشاند.

سرزمين موعود من

در انتهای پرتگاهی است

که مرا

يارای سقوط نيست!

«۱۶ آذر ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 22:33 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

698
انگار کسی می آيد.

چشمانم اين روزها پائيزيست.

مگر باران های پائيز

چه کم از بهار دارد؟

پائيز زيبا و غمگين من،

اين روزها

غمگينی اش را بيش از پيش به رخم می کشد.

آرام باش،

آرام باش،

خدايت اينجاست!

«۱۹ آبان ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 2:53 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

عــــــــــشـــــــــــق
عشق کودکی سر به هواست که قولش را فراموش ميکند

کور و کر است وقتی چيزی می خواهد

و هرگز از خواسته اش نمی گذرد

آرزويش زمان نمی شناسد

و به شادی اش اعتمادی نيست

با يک جهان نااميدی به پيش می تازد

و با بازيچه ای از دست می رود

عشق واقعی آتشی ديرپاست که هميشه در جان شعله می کشد.

+ نوشته شده در ساعت 20:36 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های دیگران»

697
شکست! شکست! شکست!

انگار بند نافم را با شکست بریده اند.

دلم می خواهد برگردم و بگویم تمام عشقم را.

و عاشقش کنم.

عاشق چشمانم.

عاشق سکوتم.

اما او سکوتم را دوست ندارد.

حرف می خواهد، صدا.

صداهای دروغین.

سکوت من واقعیت قلبم است.

عمق احساسم.

انتهای عشقم.

غریبم و دیوانه وار مغرور.

مغرور؟

ولی

من غرورم را تنها برای او شکستم.

و این شکست، پیروزی من بود.

عاشقش بودم.

عاشقش هستم.

اما او رفته است.

رفته است...

رفته است...

«۱۸ آبان ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 14:14 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

وقتی تو نیستی
وقتی تو نيستی

نه هست های ما چونانکه بايدند نه بايدها...

مثل هميشه آخر حرفم

و حرف آخرم را با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را ذخيره می کنم:

باشد برای روز مبادا...

اما

در صفحه ی تقويم روزی به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد

روزی شبيه ديروز

روزی شبيه فردا

روزی درست مثل همين روزهای ماست

اما چه کسی می داند

شايد امروز روز مبادا باشد!

وقتی تو نيستی نه هست های ما چونان که بايدند نه بايدها...

هر روز بی تو روز مباداست!

«قيصر امين پور»

+ نوشته شده در ساعت 21:41 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های دیگران»