ای دل ديوانه، بشنو اين مرام زندگی است
او که گريان کرد چشمی را نصيبش خنده نيست
کسی می گويد
تو را دوست دارد!
به راستی
دوست داشتن گفتنی است؟
«۲۵ آذر ۸۷»

و اين خُلق بد
از ابتدا تا کنون
روزهايم را با مداد سياه
می پوشاند.
سرزمين موعود من
در انتهای پرتگاهی است
که مرا
يارای سقوط نيست!
«۱۶ آذر ۸۷»

چشمانم اين روزها پائيزيست.
مگر باران های پائيز
چه کم از بهار دارد؟
پائيز زيبا و غمگين من،
اين روزها
غمگينی اش را بيش از پيش به رخم می کشد.
آرام باش،
آرام باش،
خدايت اينجاست!
«۱۹ آبان ۸۷»

کور و کر است وقتی چيزی می خواهد
و هرگز از خواسته اش نمی گذرد
آرزويش زمان نمی شناسد
و به شادی اش اعتمادی نيست
با يک جهان نااميدی به پيش می تازد
و با بازيچه ای از دست می رود
عشق واقعی آتشی ديرپاست که هميشه در جان شعله می کشد.

انگار بند نافم را با شکست بریده اند.
دلم می خواهد برگردم و بگویم تمام عشقم را.
و عاشقش کنم.
عاشق چشمانم.
عاشق سکوتم.
اما او سکوتم را دوست ندارد.
حرف می خواهد، صدا.
صداهای دروغین.
سکوت من واقعیت قلبم است.
عمق احساسم.
انتهای عشقم.
غریبم و دیوانه وار مغرور.
مغرور؟
ولی
من غرورم را تنها برای او شکستم.
و این شکست، پیروزی من بود.
عاشقش بودم.
عاشقش هستم.
اما او رفته است.
رفته است...
رفته است...
«۱۸ آبان ۸۷»

نه هست های ما چونانکه بايدند نه بايدها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را ذخيره می کنم:
باشد برای روز مبادا...
اما
در صفحه ی تقويم روزی به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزی شبيه ديروز
روزی شبيه فردا
روزی درست مثل همين روزهای ماست
اما چه کسی می داند
شايد امروز روز مبادا باشد!
وقتی تو نيستی نه هست های ما چونان که بايدند نه بايدها...
هر روز بی تو روز مباداست!
«قيصر امين پور»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh