تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


696
چشمه اشکم را چه راحت جاری ساختی.

چه راحت دست کشيدی از عشقم.

چه راحت گذشتی از کنار قلبم.

روی اين دو خط موازی،

دستانم را رها کردی.

فاصله دنيايمان زياد بود.

بيشتر از نگاه های عاشقمان.

بيشتر از حرفهای عاشقانه مان.

بيشتر از لمس دستهامان...

چه فاصله طولانی ای.

می توانستيم پُرش کنيم.

کمی صبر لازم بود.

کمی عشق...

«۱۷ آبان ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 20:44 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

سلام.

نمی دونم چرا دارم این پست رو می زنم...

یه جور ساختار شکنیه...

دلم تنگه...

خیلی تنگ،

خیلی خیلی تنگ...

برای همه چیز،

برای همه روزها،

همه آدمهای دوست داشتنی،

همه طبیعت.

 

یه آهنگ از نیما علامه میذارم اینجا.

خواستم موسیقی روی وبلاگ باشه دیدم بهتره اینجا بذارم...

اگه دانلود نمیشه بهم بگین...

دانلود ترانه "سخته" از نیما علامه

 

-------------------------------

پ.ن: لینک ویرایش شد

 

+ نوشته شده در ساعت 21:44 توسط دستنوشته |
    موضوع: «متفرقه»

695
دستانم

رو به آسمان پرستاره است.

ولی

کجاست مهربانی ات؟

«۸ آبان ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 17:28 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

694
تنها رهايم کرده ای،

در اين بيابان وحشی،

تنها فرود آمده ام.

با چشمانی بسته.

تنها،

گوش کردن را آموخته ام.

"ديدن" را تو به من بياموز.

«۷ آبان ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 8:43 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

693
تمام روز

اينجا نشسته ام،

تمام روز

به چشمانت چشم دوخته ام،

تمام روز

در شعاع ديدت بوده ام،

اما انگار

نامرئی...!

«۵ آبان ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 19:57 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

691
ديروز

عاشقانه هايم را بر باد دادی

و حال

که چشمانم

غبار گرفته است،

از عاشقانه ها سخن می گويی...

«۵ آبان ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 23:5 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

عاشقانه ها... (10)
با نگاه آرامت نامهربانی هايم را می بينی
و هم چنان مهربانی می کنی
لبخند تو برايم شرمندگی مکرر به بار می آورد
و سکوتی آشنا
که آبستن پرسش بی جواب من است :
چه طور می توانی اين قدر وسيع باشی؟

يک روز وقتی که ديگر آفتاب بودنت معنی گرما نمی دهد خاطرم ترا می آزارد آفتاب بودنت سالهاست مثل عشق نيست روشن نمی شوم . گرما نميدهی.

ای صميمی ای دوست
گاه بيگاه
لب پنجره خاطره ام می آيی
ای قديمی ای خوب
تو مرا ياد کنی يا نکنی
"من به هر لحظه به يادت هستم....!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 23:1 توسط دستنوشته
    موضوع: «عاشقانه ها»