تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


689
شصت دقيقه مانده به تو،

شايد کمی بيشتر.

ولی می دانم

روز که به پايان رسد،

سالهای سال

تو را نخواهم ديد.

«۲۴ مهر ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 21:24 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

امروز متولد شدم.

متولد عشق.

و اگر نمی دانی چیست، بهتر است ندانی.

و اگر می دانی که ................ هیچ!

گفتنی ها را گفتند.

حرفی بیشتر از قبل ندارم.

که عشق فقط سوختن است و سوختن،

و گاه لذت بخش و گاه جانکاه.

آنگاه که پوست می اندازی.

آنگاه که در خود غرق می شوی.

آنگاه که از درون فریاد می کشی.

...

۱ ساله شده ام.

و این ۱ سال عمر درازیست.

پیر شده ام.

پیرتر از آن چه صورتم به نمایش می گذارد.

پیرتر از موهای سپیدم.

پیرتر از چهره غبار گرفته ام.

۱ ساله شده ام...

 

چند عکس در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 15:38 توسط دستنوشته |
    موضوع: «متفرقه»

688
تمام زندگی ام

سرمای زمستانی است

که هيچگاه

از وجودم عبور نخواهد کرد.

تمام زندگی ام

بادهای سرد پاييزی است

که بر موهايم می نشيند

و خوابش را به کابوسی بدل می کند.

تمام زندگی ام

چشمان توست.

چشمان بهاری تو!

«۱۳ شهریور ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 22:23 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»