کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
به کفر بدل شده است.
تمام دعاهای شبانه ام.
انگار تو نيستی.
انگار هرگز نبوده ای...
خدا
«۹ مهر ۸۷»

محو حضورت شدم،
و صلابت گامهايت
و چشمان اميدوارت.
اما حال،
وقتی می روی،
تنها
نااميدی خويش را می نالم.
«۴ مهر ۸۷»

حصاری می کنم برايت،
حصاری از عشق،
حصاری از بوسه،
تا آنجا که نتوانی،
جهان را
بی عشق من ببينی...
«۳ مهر ۸۷»

تا گُلی در آن بکاری.
گفتی
می روم بوته اش را بياورم.
قرن ها می گذرد
و تو اين شکاف
و آن بوته را
فراموش کردی.
«۳ مهر ۸۷»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh