تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


682
وقتی آرام

می روی،

وقتی آرام

دستانم را رها می کنی،

وقتی آرام

قلبم را،

تمام احساسم را،

زير قدم هايت له می کنی،

وقتی

نمی توانی به آنچه به من گفته ای

پايبند باشی،

و می دانی که دوستت داشتم...

چه دل بيرحمی داری!

«۹ شهریور ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 21:33 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

681
وای

اگر می دانستی

چقدر دوستت دارم بی آنکه گذشته ات را رو به رويت بياورم،

خودت را

زنده به گور می کردی!

«۳ شهریور ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 20:27 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

679
مرگ

راه حل خوبی است

برای اينکه بدانم

دوستم داری

يا نه!

«۱ شهریور ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 20:59 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

677
دستانم

بوی سکوت نيمه شب را

گم کرده است.

آرامشی نيست.

آرامشی خواهد آمد؟

«۱ مرداد ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 21:29 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

676
عروسک های خيمه شب بازی اش را گم کرده است.

کسی نخ هايشان را پاره کرد

و آنها گريختند.

دو عروسک گم شده اند.

پيدايشان نمی کند...

«۱ مرداد ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 19:49 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»