کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
در آسمان ذهنم پرواز می کنند.
آگاه باش
که او آنجاست،
تو را می نگرد.
لبخند می زند
و آرام زمزمه می کند
من هنوز اينجايم،
نگران نباش...
و لحظه ای بعد
تو عاشق او خواهی بود.
«۱ مرداد ۸۷»

![]()
دريغا وقتی بود نميديدم ، وقتی ميگفت نميشنيدم ، وقتی ديدم که نبود ، وقتی شنيدم که نگفت...
![]()
نرنجم .....
که با ديگری خو کنی
تو با من چه کردی که با او کنی!!!!!؟؟
در زلزله ای باختم.
زلزله ای که مرکزش
درون قلبم بود.
پس لرزه هايش انگشتانم را لرزاند.
او آنجا بود
و
ويرانی مرا
می ديد...
«۲۶ تیر ۸۷»

-------------------------------
چقدر تنهام...
چقدر دوست دارم فقط و فقط بنویسم...
چقدر دوری...
که تنها
مرگ می تواند آن را
دوباره زنده کند.
«۱۹ تیر ۸۷»

تا تو آمدی،
و کابوس عشقم
آغاز شد...
«۱ خرداد ۸۷»

چقدر از ميان ابهت نگاهت،
صميميت يک روز آفتابی موج می زند.
چقدر...
چقدر دوری...
«۳۰ اردیبهشت ۸۷»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh