تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


675
يک دنيا ترديد

در آسمان ذهنم پرواز می کنند.

آگاه باش

که او آنجاست،

تو را می نگرد.

لبخند می زند

و آرام زمزمه می کند

من هنوز اينجايم،

نگران نباش...

و لحظه ای بعد

تو عاشق او خواهی بود.

«۱ مرداد ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 21:6 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

عاشقانه ها... (9)
مهر دل ما مدام تقديم شما
عمری که شود به کام تقديم شما
پيدا نشد آن هديه که در شان شماست
يک باغ گل سلام تقديم شما

دريغا وقتی بود نميديدم ، وقتی ميگفت نميشنيدم ، وقتی ديدم که نبود ، وقتی شنيدم که نگفت...

نرنجم .....
که با ديگری خو کنی
تو با من چه کردی که با او کنی!!!!!؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 21:3 توسط دستنوشته
    موضوع: «عاشقانه ها»

674
تمام آبرويم را

در زلزله ای باختم.

زلزله ای که مرکزش

درون قلبم بود.

پس لرزه هايش انگشتانم را لرزاند.

او آنجا بود

و

ويرانی مرا

می ديد...

«۲۶ تیر ۸۷»

-------------------------------

چقدر تنهام...

چقدر دوست دارم فقط و فقط بنویسم...

چقدر دوری...

+ نوشته شده در ساعت 22:16 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

673
دوباره برگشتی به ذهن مرده من

که تنها

مرگ می تواند آن را

دوباره زنده کند.

«۱۹ تیر ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 17:1 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

672
آرامترين خواب جهان را تجربه می کردم

تا تو آمدی،

و کابوس عشقم

آغاز شد...

«۱ خرداد ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 2:1 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

671
چقدر تو را دوست ميدارم.

چقدر از ميان ابهت نگاهت،

صميميت يک روز آفتابی موج می زند.

چقدر...

چقدر دوری...

«۳۰ اردیبهشت ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 23:56 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»