تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


نوروز 88 بر شما مبارک!

بر شما باد
هزار و سيصد آگاهی
هزار و سيصد و هشتاد بهروزی
هزار و سيصد و هشتاد و هشت لبخند زيبا...
بهار،
بهترين بهانه برای آغاز، و آغاز بهترين بهانه برای زيستن است.

عيد نوروز بر شما مبارک

كاش همزاد حقايق باشيم، يا هم آغوش شقايق باشيم، بنويسيم به پيشانی دل

«عيد» روزی است كه عاشق باشيم.

+ نوشته شده در ساعت 13:51 توسط دستنوشته
    موضوع: «مناسبتی»

721
گامهايت را آرامتر بردار

من جا مانده ام

انگشتانم از لمس عشقت دور مانده اند.

من جا مانده ام

فريادی نيست

هرگز فريادی نبوده

سکوتم را بشنو

و حرکات موزون عشقم را

اميدی به شنيدن و ديدنت نيست...

ولی ميدانی

عشق ماندگار است

حتی بی من

حتی بی تو

...

«۲۹ اسفند ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 1:30 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

670
آنقدر نوشيده ام

که می توانم

بر روی پاهايم بايستم

و فرياد زنم

آنچه نبايد.

«۳ اردیبهشت ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 13:19 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

...
امروز

از اون دنيا مُردم و

توی اين دنيا متولد شدم.

...

فقط خدا می دونه

که چه وقت

از اين دنيا می ميرم و

توی اون دنيا

يه باره ديگه

متولد ميشم!

+ نوشته شده در ساعت 12:18 توسط دستنوشته |
    موضوع: «متفرقه»

669
می ترسم،

و گريزانم از آينده ای

که می دانم

لحظاتی دگر به آن خواهم رسيد.

ثانيه ها

دستانم را سخت فشرده اند

و همچنان می دوند.

نمی دانم چه کنم؟

ايمانم را از من مگير

خدا...

«۲۹ فروردین ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 19:25 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

668
من،

به تو دلبسته ام.

تمام ترانه هايم را

به ابديت پيوند می زنم.

تمام نگاه هايم را

به چهره ات،

و تمام عشقم را

به وجودت.

«۲۹ اسفند ۸۶»

+ نوشته شده در ساعت 21:3 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 86»

عاشقانه ها... (8)
می گفتند که ...
چشمانت ديگر جاذبه ای ندارند !
امروز از آن ها افتادم ،
باورم شد !!!

من و جدا شدن از کوی تو خدا نکند/ خدا هر آنچه کند از توام جدا نکند

لحظه رفتنيست و خاطره ماندنی. تمام ادبيات عشق را به يك نگاه ميفروختم اگر لحظه ماندنی بود و خاطره رفتنی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 21:0 توسط دستنوشته
    موضوع: «عاشقانه ها»

667
دنيايم

سرد شده است.

پاهايم می گريزد،

دستانم می لرزد،

هنگامی که

نگاهت

بر من می لغزد.

«۲۲ اسفند ۸۶»

+ نوشته شده در ساعت 15:52 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 86»

666
اينجا،

جايی است که تو گام نهاده ای.

اتاق های بيشمار.

آن روز،

من اشتباه می کردم.

گمان می کنم

اشتباه کرده ام.

کاش لحظه ای

از آن اتاق تاريک

به بيرون می خزيدم!

«۲۲ اسفند ۸۶»

+ نوشته شده در ساعت 2:11 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 86»

665
شايد فرصتی نباشد

برای تنها کلمه ای

که در قلبم می رقصد

و زبانم

از گفتن آن رنج می برد

و غرورم

حصاری است

ميان من و تو.

چرا پاهايم می گريزند؟

چرا چشمانم دروغ می گويند؟

«۲۲ اسفند ۸۶»

+ نوشته شده در ساعت 2:17 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 86»

664
وقتی زندگی هست،

ادامه دادن معنا پيدا می کند.

و خاطره های دست نيافتنی زندگی ام...

در تار و پود عشقی گمشده

دفن می شوند.

«۲ اسفند ۸۶»

+ نوشته شده در ساعت 0:9 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 86»