کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
نشانه ای است از زخمهايی که بر لب دارم.
می خواهم فرياد بزنم.
نمی توانم.
می خواهم نامت را
بی دليل فرياد بزنم...
«۱۱ مرداد ۸۶»

![]()
به خاطر خاطره هايت خاطرت در خاطرم خاطره انگيز ترين خاطره هاست ...
![]()
برق در ايران باستان کشف شده بود !
برای نخستين بار .
آن زمان که پيرمردی نقاش ...
تصويری از چشم های تو کشيد !!!
از اينجا و آنجا...
بايد بروم.
درها فقط تا نيمه شب باز است.
چشمانم به راه.
وقتی می دانم هرگز نمی آيی،
چگونه بايستم و
نبودنت را
نظاره کنم؟
«۱ مرداد ۸۶»
پست مورد نظر پاک شد!

یه متنی از کتاب ساحره پورتوبلّو به ذهنم رسید:
«از دوران یونان باستان، جنگجوهایی که از جنگ برمی گشتند، یا مرده شان روی سپر می آمد، یا قوی تر بودند و سوار زخمهایشان می آمدند.»
پ ن: نمی دونم من زنده از جنگ برگشتم یا نه؟!
افکار پريشان.
کاش می توانستم تغيير دهم درونم را
از اين اغتشاشات بی پايان،
تشويش هراسناک.
قصه کافی است برای خوابهای شبانه.
می هراسم
کمکم کن.
«۵ تیر ۸۶»

وقتی تو نمی دانی عشق يعنی چه!
می بوسمت.
وقتی تو نمی دانی عشق يعنی چه!
در آغوشت می گيرم.
وقتی تو نمی دانی عشق يعنی چه!
تنها،
کلمه ای شنيده ای
و نمی دانی
عاشقان نيز دوست دارند
گاهی معشوق باشند.
«۱۳ اردیبهشت ۸۶»

ظهر عاشورا، زمین کربلا بود و حسین
پیش خیل دشمنان، تنها خدا بود و حسین
هر طرف پَرپر گلی از شاخه ای افتاده بود
و اندر آن گلشن، خزان لاله ها بود و حسین
داشت در آغوش گرمش، آخرین سرباز را
زآن همه یاران، علی اصغر به جا بود و حسین
آخرین سرباز هم غلطید در خون گلو
بعد از آن گل، خیمه ها ماتمسرا بود و حسین
یک طرف جسم علمدار رشید کربلا
غرقه در خون، دستش از پیکر جدا بود وحسین
عون و جعفر، اکبر و اصغر به خون خود خضاب
کربلا چون لاله زاران باصفا بود و حسین
تیر باران شد تن سالار مظلومان فراز
هر طرف از شش جهت تیر بلا بود و حسین
«شاعر: سید تقی قریشی فراز»

زنده بودن است.
وقتی تو را
در چشمانم
و ديگری را
در چشمانت می بينم.
آه،
می دانم،
می دانم نبايد اينسان گريست!
«۵ اسفند ۸۵»

روزی را که
برای ديدنت
ثانيه ها را به جلو می کشانم،
ساعتها...
«۴ اسفند ۸۵»

نگاه...
باور کن عوض شدم...
باید اتفاق میفتاد تا بدونم منم می تونم.
ولی انگار تو دیگه نمی تونی...
نمی تونی کنارم بمونی.
ولی نگام کن...
من عوض شدم...
خیلی میخوامت.
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی بهم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطر گردان را شکر در مجمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پا کوبان سراندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد
بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم
سخن دانی و خوش خوانی نمی ورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملک دیگر اندازیم
![]()
خیلی دنبال شرح و تفسیر این غزل گشتم اما نیافتم.
اگه کسی شرح و تفسیرش رو میدونه لطف کنه توی نظرات برام بنویسه.
ممنونم از همگی...
استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh