تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


539
کاش گفتنی هامان

در ميان ناگفته ها

پنهان نمی شدند،

جا نمی ماندند.

«۲۴ اسفند ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 10:11 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

507
برای زنده ماندن

زمان دوری است.

درياها،

کوهها،

سنگ ها...

سالهاست غربتم را در گلويم مدفون کرده ام

و حال عيد من است.

غبار روبی تمامی سالهای گذشته...

«۱۵ مرداد ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 21:59 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

504
من

ترنم سايه های اندوهم.

يک شوخی زودگذر

در بی انتهای سالهای پير تاريخ.

...

«۴ مرداد ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 12:23 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

عاشقانه ها... (5)
وقتی قلبت شكست
خورده هاشو يه گوشه نگه دار
درسته كه هيچ وقت مثل اولش نمي شه
اما شايد بتونی تكه های گم شده يه قلب ديگه باشی

هيچ وقت پنجره دلت رو تا آخر واسه كسی باز نكن
چون باد مياد و اون رو واسه هميشه می بنده . . .

اگر تمام درد های دنيا را نردبان كنی ، دستت به سقف دلتنگی من نميرسد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 12:14 توسط دستنوشته
    موضوع: «عاشقانه ها»

500
من

همان کودک غمگين ديروزم

که خود را شاد نشان می داد،

برای فرار از دردها.

«۱ خرداد ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 14:1 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

491
اين سکوت من است.

آن را نظاره کن

و به صدای ترانه هايش گوش بسپار.

اين سکوت من است

در ژرفای قلبم،

که تو را می خواند.

نام تو را.

تنها نام تو را...

«۱۷ اسفند ۸۲»

+ نوشته شده در ساعت 16:10 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 82»

مرثیه ای بر یک برگ پاییزی

زیبا بودی

سبز

شاهد غزل خوانی آن مرغ مهاجر

می سپردی تن به باد

پر عشوه

پر امید

پر طراوت

بالنده بودی و جوان

پر آرزو

زیبا برگ

پاییزان که آمد

سرخ گشتی

نور عشق،

خون دل را به رویت پاشید

و گلگون شدی

تو زیبا برگ

روزی باز،

وزید باد

و اینک دیگر

زمان عشوه و عشق بازی

با لطیف دستان نسیم

گذشته بود

سرخ برگ

افتادی

همان عشق، همان نور

جوشید در تسلیم رقصانت

دل دادی به مقصودش

رقصیدی،

آرام

فرود آمدی بر یک برکه

چه زیبا شد

آن آرامش

بر این آرام

و من هنوز

نمی گریم

بر سوگ ات

که مانده است

تا آن آبی آرام

اندک اندک تَرَت کند

و ببرد زیبات را

به بیکرانش

و وصل کامل شود

زیبا برگ

(ناشناس)

+ نوشته شده در ساعت 20:7 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های دیگران»

489
باران می بارد...

جاده خالی است.

اينجا

پر از حضور سنگين تو...

کوله بارم اما غم نيست.

کوله بارم پر از تفکر و انديشه،

پر از نوشته های رنگين است.

پر از حضور سنگين تو...

باران می بارد.

برفی اما نيست.

باور نمی کنم رفته باشی.

...

حال،

کوله بارم پر از غم است.

پر از نوشته های رنگين.

پر از ياد تو...

باران می بارد هنوز

و جاده خالی از حضور حتی قطره ای...

جاده سنگين است.

...

بگذار اشکهايم جاده را تر کنند.

کوله بارم را تا انتهای اين راه

بر زمين نخواهم گذاشت.

اينجا

پر از حضور سنگين سکوت است.

پر از ثانيه ها و نگاههايی که آزار نمی دهند روحم را...

آسمانت همواره آبی،

نفست گرم،

روحت شاد...

«۱۶ اسفند ۸۲»

+ نوشته شده در ساعت 21:14 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 82»

484
مرده ام...

من مرده ام در اين هياهوی وحشی و نافرجام.

من مانده ام و کوله باری از غم.

از آينده ای تاريک و نامعلوم.

اگر دستانت را پس بگيری

تنهاتر می شوم.

اگر نگاهت را پس بگيری

تنهاتر می شوم.

اگر لبخندت را پس بگيری...

ديگر چه از من می ماند؟

...

من مانده ام و مرور روزهای گذشته،

حسرت روزهای رفته،

و التهاب ثانيه های نيامده.

اگر تو نباشی خواهم مرد...

...

دستانت را از من نگير.

«۲۰ مرداد ۸۲»

+ نوشته شده در ساعت 1:29 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 82»

عاشقانه ها... (4)
زندگي اجبار است
مرگ انتظار است
عشق يکبار است
جدائی دشوار است
فکر تو تکرار است

اگر مردم تو خاکم کن
اگر ماندم به مهر خود تو شادم کن

آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت عمر بی حاصل ما اين همه افسانه نداشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 1:13 توسط دستنوشته
    موضوع: «عاشقانه ها»

478
چيزی در قلبم است که مرا می رنجاند.

چيزی که نمی دانم چيست.

و هر چه به دنبالش می گردم،

کم نورتر می شود

...

چشمانت را فراموش نکرده ام...

چشمانت را فراموش نکرده ام...

«۱۸ فروردین ۸۲»

+ نوشته شده در ساعت 12:55 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 82»