کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
در ميان ناگفته ها
پنهان نمی شدند،
جا نمی ماندند.
«۲۴ اسفند ۸۳»

زمان دوری است.
درياها،
کوهها،
سنگ ها...
سالهاست غربتم را در گلويم مدفون کرده ام
و حال عيد من است.
غبار روبی تمامی سالهای گذشته...
«۱۵ مرداد ۸۳»

ترنم سايه های اندوهم.
يک شوخی زودگذر
در بی انتهای سالهای پير تاريخ.
...
«۴ مرداد ۸۳»

![]()
هيچ وقت پنجره دلت رو تا آخر واسه كسی باز نكن
چون باد مياد و اون رو واسه هميشه می بنده . . .
![]()
اگر تمام درد های دنيا را نردبان كنی ، دستت به سقف دلتنگی من نميرسد.
همان کودک غمگين ديروزم
که خود را شاد نشان می داد،
برای فرار از دردها.
«۱ خرداد ۸۳»

آن را نظاره کن
و به صدای ترانه هايش گوش بسپار.
اين سکوت من است
در ژرفای قلبم،
که تو را می خواند.
نام تو را.
تنها نام تو را...
«۱۷ اسفند ۸۲»

زیبا بودی
سبز
شاهد غزل خوانی آن مرغ مهاجر
می سپردی تن به باد
پر عشوه
پر امید
پر طراوت
بالنده بودی و جوان
پر آرزو
زیبا برگ
پاییزان که آمد
سرخ گشتی
نور عشق،
خون دل را به رویت پاشید
و گلگون شدی
تو زیبا برگ
روزی باز،
وزید باد
و اینک دیگر
زمان عشوه و عشق بازی
با لطیف دستان نسیم
گذشته بود
سرخ برگ
افتادی
همان عشق، همان نور
جوشید در تسلیم رقصانت
دل دادی به مقصودش
رقصیدی،
آرام
فرود آمدی بر یک برکه
چه زیبا شد
آن آرامش
بر این آرام
و من هنوز
نمی گریم
بر سوگ ات
که مانده است
تا آن آبی آرام
اندک اندک تَرَت کند
و ببرد زیبات را
به بیکرانش
و وصل کامل شود
زیبا برگ
(ناشناس)

جاده خالی است.
اينجا
پر از حضور سنگين تو...
کوله بارم اما غم نيست.
کوله بارم پر از تفکر و انديشه،
پر از نوشته های رنگين است.
پر از حضور سنگين تو...
باران می بارد.
برفی اما نيست.
باور نمی کنم رفته باشی.
...
حال،
کوله بارم پر از غم است.
پر از نوشته های رنگين.
پر از ياد تو...
باران می بارد هنوز
و جاده خالی از حضور حتی قطره ای...
جاده سنگين است.
...
بگذار اشکهايم جاده را تر کنند.
کوله بارم را تا انتهای اين راه
بر زمين نخواهم گذاشت.
اينجا
پر از حضور سنگين سکوت است.
پر از ثانيه ها و نگاههايی که آزار نمی دهند روحم را...
آسمانت همواره آبی،
نفست گرم،
روحت شاد...
«۱۶ اسفند ۸۲»

من مرده ام در اين هياهوی وحشی و نافرجام.
من مانده ام و کوله باری از غم.
از آينده ای تاريک و نامعلوم.
اگر دستانت را پس بگيری
تنهاتر می شوم.
اگر نگاهت را پس بگيری
تنهاتر می شوم.
اگر لبخندت را پس بگيری...
ديگر چه از من می ماند؟
...
من مانده ام و مرور روزهای گذشته،
حسرت روزهای رفته،
و التهاب ثانيه های نيامده.
اگر تو نباشی خواهم مرد...
...
دستانت را از من نگير.
«۲۰ مرداد ۸۲»

![]()
اگر مردم تو خاکم کن
اگر ماندم به مهر خود تو شادم کن
![]()
آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت عمر بی حاصل ما اين همه افسانه نداشت.
چيزی که نمی دانم چيست.
و هر چه به دنبالش می گردم،
کم نورتر می شود
...
چشمانت را فراموش نکرده ام...
چشمانت را فراموش نکرده ام...
«۱۸ فروردین ۸۲»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh