کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
قفس،
و فقط قفس...
تا کی خود را به قفس زندگی بکوبم؟
میله هایش استخوانهایم را خرد کرده است.
راه فراری نیست،
جز مرگ!
«۲۸ مهر ۸۷»

هر چه می گردم،
می بينم که بيشتر گم شده ام.
چيزی را از دست داده ام که نمی دانم چيست!
هر چه می گردم،
نمی توانم بيابمت.
اين دوری نزديکت را از ياد نمی برم.
چيزی را از دست داده ام.
می دانم تو هستی...
«۲۹ مهر ۸۱»

حتی سکه ای ندارم.
در ميان شکاف روزها مخفی می شوم
تا نگاهم بر چهره ات ننشيند.
نمی توانم محبت بخرم.
نمی توانم!...
«۱۶ شهریور ۸۱»

![]()
باران می بارد.
با اين دو نفره بودن هوا ...
من تنها!
تو تنها!
![]()
قاصدک
نامه ای برای آتش داشت
خيانت در امانت نکرد
نامه را رساند و ...
می ترسم ابرها گريه کنند.
می ترسم تو را
در ميان اين باران گم کنم...
اما من سالهاست
تو را گم کرده ام.
«۳۰ مرداد ۸۱»

مرا پيدا کن.
انبوه بی پايان...
نشانی در من هست.
وقتی همه جا تنها بوده ام،
آنجا هم تنها خواهم بود.
بی عبور يک نسيم...
چشمانم
در ميان مه گم شده است.
اما می توانم
لبخندت را به مانند يک رويا ببينم.
با پلک هايی خسته
بار ديگر می خوابم.
مرا پيدا کن...
«۱۲ مرداد ۸۱»

کيست که از ميان اين صخره های به هم پيوسته
دستانم را می ربايد و از اين وحشی مرگبار نجاتم می دهد...
سکوت اين خاطره
...
اشتياقی برای عبور،
کيست که اين سان
به هجوم خلوتم حمله می کند؟
«۲۵ تیر ۸۱»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh