تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


426
آسمانت را در دستانم می گيرم

تا آفتاب چهره ات

همواره بر من بتابد.

«۶ اردیبهشت ۸۱»

+ نوشته شده در ساعت 18:35 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»

427
از سکوت اين سالها می ترسم.

از اشتياق برای مرگ.

از عبرت گذشتگان که هيچ درسی نيست برايم.

از شبان گله و سگ.

از ماهتاب بی فروغ،

از سقوط يک نرگس می ترسم.

از تو می ترسم.

«۱۰ اردیبهشت ۸۱»


+ نوشته شده در ساعت 22:20 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»

417
آنجا که مرا بر دار آويزان کنند،

رگهای تنم بدون هيچ صدايی می پژمرند

و چشمانم

که هرگز سرشار از خورشيد نبود،

پرده سياه پلک هايم را به روی خود می کشند.

آنجا که مرا بر دار آویزان کنند،

سکوت اتاقم را تو پر کن،

و لحظات نه چندان شاد زندگی ام را

در ميان دستان پر حرارت و گرم خويش گير

تا يخ نبندند.

آنجا که مرا بر دار آویزان کنند،

مرا خواهی يافت:

اتاق کوچک روياهايم...

«۳ فروردین ۸۱»

+ نوشته شده در ساعت 19:20 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»

عاشقانه ها... (2)
از پشت عينک آفتابی
برای سرنوشتمان تصميم می گرفتی
و ما نيز ناتوان از ديدن چشم هايت
به خود وعده وصال می داديم!


قلبی داری به وسعت هفت دريا
و بی نهايتی آسمان ها،
بايد منطقی باشم.
حق داری، اگر دلت برايم ...
تنگ نمی شود!!!


قصری ساخته بودم برايت
از جادويی ترين شاخه های گل سرخ
اما تو ، به لطافت يک تراکتور
از روی آن گذشتی!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 19:16 توسط دستنوشته
    موضوع: «عاشقانه ها»

411
در گذر اين جاده ها تو را يافتم.

و در همان گذر

تو را از دست دادم

و در ميان يافتن و از دست دادنت

عاشق چهره آرامت شدم.

«۹ اسفند ۸۰»

+ نوشته شده در ساعت 13:23 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

.:رمضان:.

+ نوشته شده در ساعت 20:39 توسط دستنوشته |
    موضوع: «مناسبتی»

390
می خواهم آنقدر در دريا پيش روم

تا به انتهای افق امواج رسم.

جايی که آسمان آغاز می شود.

«۱۰ دی ۸۰»

+ نوشته شده در ساعت 22:23 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

ده قدم که برداری

از زمان خارج می شوی

ده قدم که برداری

از امپراتوری ماه و خورشيد

بيرون می شوی

ده قدم

تنها

ده قدم که برداری

نه همهمه صدايی

و نه تعجبی

ده قدم که برداری

ديگر گذشته ای نمی ماند

ده قدم که برداری

يا صد قدم

يا هزار قدم

فرقی نمی کند

هنوز در قلب منی

و هرگز از قلب من بيرون نخواهی رفت...

«آنتوان دوسنت اگزوپری»

+ نوشته شده در ساعت 12:51 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های دیگران»

براي ديدن تو

هر بار که نمره عينکم بيشتر می شود

بايد جلوتر بيايی

کاش کور می شدم!

«ناشناس»

+ نوشته شده در ساعت 16:59 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های دیگران»