کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
تا آفتاب چهره ات
همواره بر من بتابد.
«۶ اردیبهشت ۸۱»

از اشتياق برای مرگ.
از عبرت گذشتگان که هيچ درسی نيست برايم.
از شبان گله و سگ.
از ماهتاب بی فروغ،
از سقوط يک نرگس می ترسم.
از تو می ترسم.
«۱۰ اردیبهشت ۸۱»

رگهای تنم بدون هيچ صدايی می پژمرند
و چشمانم
که هرگز سرشار از خورشيد نبود،
پرده سياه پلک هايم را به روی خود می کشند.
آنجا که مرا بر دار آویزان کنند،
سکوت اتاقم را تو پر کن،
و لحظات نه چندان شاد زندگی ام را
در ميان دستان پر حرارت و گرم خويش گير
تا يخ نبندند.
آنجا که مرا بر دار آویزان کنند،
مرا خواهی يافت:
اتاق کوچک روياهايم...
«۳ فروردین ۸۱»

![]()
قلبی داری به وسعت هفت دريا
و بی نهايتی آسمان ها،
بايد منطقی باشم.
حق داری، اگر دلت برايم ...
تنگ نمی شود!!!
![]()
قصری ساخته بودم برايت
از جادويی ترين شاخه های گل سرخ
اما تو ، به لطافت يک تراکتور
از روی آن گذشتی!!!
و در همان گذر
تو را از دست دادم
و در ميان يافتن و از دست دادنت
عاشق چهره آرامت شدم.
«۹ اسفند ۸۰»


تا به انتهای افق امواج رسم.
جايی که آسمان آغاز می شود.
«۱۰ دی ۸۰»

از زمان خارج می شوی
ده قدم که برداری
از امپراتوری ماه و خورشيد
بيرون می شوی
ده قدم
تنها
ده قدم که برداری
نه همهمه صدايی
و نه تعجبی
ده قدم که برداری
ديگر گذشته ای نمی ماند
ده قدم که برداری
يا صد قدم
يا هزار قدم
فرقی نمی کند
هنوز در قلب منی
و هرگز از قلب من بيرون نخواهی رفت...
«آنتوان دوسنت اگزوپری»

هر بار که نمره عينکم بيشتر می شود
بايد جلوتر بيايی
کاش کور می شدم!
«ناشناس»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh