کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
به زندگی ام روشنی می بخشی
و من مانند تنهاترين ماهی دنيا
غوطه ور در نگاه مواجت
غرق می شوم.
«۲ دی ۸۰»

تمام آینه ها را گواه می آورم که دوستت دارم.
می خواهم بشنوم،
می خواهم بگویی،
می خواهم زمزمه کنی،
که تو نیز
دوستم داری...
«۹ مرداد ۸۷»

حروف را پشت هم می چينم
تا بلکه بتوانم پنجره رنگين کمان را بگشايم.
داستانم را بشنو.
شايد در آن رنگی از دلتنگی هايم يافتی.
به موسيقی انگشتانم گوش بسپار
تا شايد
غربتم را در آشناترين سرزمين درک کنی...
به چشمانم بنگر...
«۱۰ آبان ۸۰»

کوه های بنفش
و آسمان زرد...
بی شک مداد رنگی هايم را اشتباه چيده ام
و يا ذهنم از رنگها پاک شده است.
«۲۹ مهر ۸۰»

که تو را دوست می دارم.
زيرا در ميان اين داستان طولانی
هيچ عشقی نيست
و هيچ شوری که مرا به عشق وادارد.
گويی اين قصه نيز يک خواب است.
ولی من با آخرين لحظه تاريکی پلکهايم
فاصله ای بس دراز دارم...
«۱۵ مهر ۸۰»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh