کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
و کلاغی که هر صبح
بر بلندای درختی می خواند
و چه زيبا صبح را سلام می گويد.
سايه ای دارم در باغ
که کرکسها هر صبح
لاشه اش را می ربايند.
...
«۴ اسفند ۷۸»

از غبار اين راه طولانی.
کفشهايم خاکی است
از نگاه غريبانه سنگ.
و در اين ناهمواری
دستهايی به مهمانی اخلاص می رفت
و صدای پرتپش باد در هجوم علفزاران گم بود.
کفشهايم خاکی است.
از درون قفسی می آيم که در آن هيچ نبود
و صدای ناله باد سالها ميله هايش را نوازش می کرد.
زانوانم خسته است.
در شگفتم که چه می گويم.
کفشهايم خاکی است؟!!
من از پابرهنگان تاريخم...
«۲۶ دی ۷۸»

و باد
بوی خنک ياس را در هوا می پراکند...
من با چشمانی خواب آلود
قدمهای رنگين سخنت را می چينم.
شايد دير شده باشد.
برای همين اينجايم
و می خواهم
آخرين کلماتت را به توان برسانم.
به توان تمامی بهارهای دل انگيز.
«۱۹ شهریور ۷۸»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh