تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


269
سايه ای در تاريکی سرد باغ ها دارم

و کلاغی که هر صبح

بر بلندای درختی می خواند

و چه زيبا صبح را سلام می گويد.

سايه ای دارم در باغ

که کرکسها هر صبح

لاشه اش را می ربايند.

...

«۴ اسفند ۷۸»

+ نوشته شده در ساعت 17:23 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 78 و ماقبل»

264
کفشهايم خاکی است

از غبار اين راه طولانی.

کفشهايم خاکی است

از نگاه غريبانه سنگ.

و در اين ناهمواری

دستهايی به مهمانی اخلاص می رفت

و صدای پرتپش باد در هجوم علفزاران گم بود.

کفشهايم خاکی است.

از درون قفسی می آيم که در آن هيچ نبود

و صدای ناله باد سالها ميله هايش را نوازش می کرد.

زانوانم خسته است.

در شگفتم که چه می گويم.

کفشهايم خاکی است؟!!

من از پابرهنگان تاريخم...

«۲۶ دی ۷۸»

+ نوشته شده در ساعت 11:55 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 78 و ماقبل»

239
سيبها رسيده اند

و باد

بوی خنک ياس را در هوا می پراکند...

من با چشمانی خواب آلود

قدمهای رنگين سخنت را می چينم.

شايد دير شده باشد.

برای همين اينجايم

و می خواهم

آخرين کلماتت را به توان برسانم.

به توان تمامی بهارهای دل انگيز.

«۱۹ شهریور ۷۸»

+ نوشته شده در ساعت 19:29 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 78 و ماقبل»