ای دل ديوانه، بشنو اين مرام زندگی است
او که گريان کرد چشمی را نصيبش خنده نيست
خداحافظ...
بارها و بارها به زمينی می نگرم
که پير شدنش را جشن می گيرند
و تجربه اش را ناديده.
سلام به زمين سبز،
سفيد،
قرمز...
من با تو پير می شوم.
خزان زندگی ام سالهاست آغاز شده است.
از وقتی به دنيا آمدم
پائيز بودم...
بهارم را نيافتم
و تابستان را از دست دادم...
حال نگاهم به آينده است.
به زمستان نيامده و سپيد...
«۱ فروردین ۸۲»


پابرهنه در ميان روزهايم قدم می زند
و وقتی می رود،
من پيرتر شده ام.
سپيدی موهايم بازگو کننده تمام تولدهايم است.
تولدم می آيد...
نرم و آهسته،
بی صدا...
روزی توقف می کند و سپس در ميان برفها گم می شود.
کاش تو نيز
در جشنم شرکت کنی...
«۱۸ اسفند ۸۳»

برای آسمان بی پرنده.
برای زمين بی جانور.
دلم می خواهد هيچکس نباشد و من
تنها
در اقيانوس ها شنا کنم.
ابرها را در آغوش گيرم
و تا انتهای مساحت بدوم.
«۲۷ تیر ۷۸»

واژه ای بیش نیست برای همدردی...
«۲۶ تیر ۷۸»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh