تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               ای دل ديوانه، بشنو اين مرام زندگی است

                               او که گريان کرد چشمی را نصيبش خنده نيست


477
سلام...

خداحافظ...

بارها و بارها به زمينی می نگرم

که پير شدنش را جشن می گيرند

و تجربه اش را ناديده.

سلام به زمين سبز،

سفيد،

قرمز...

من با تو پير می شوم.

خزان زندگی ام سالهاست آغاز شده است.

از وقتی به دنيا آمدم

پائيز بودم...

بهارم را نيافتم

و تابستان را از دست دادم...

حال نگاهم به آينده است.

به زمستان نيامده و سپيد...

«۱ فروردین ۸۲»

+ نوشته شده در ساعت 21:55 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 82»

538
تولدم می آيد...

پابرهنه در ميان روزهايم قدم می زند

و وقتی می رود،

من پيرتر شده ام.

سپيدی موهايم بازگو کننده تمام تولدهايم است.

تولدم می آيد...

نرم و آهسته،

بی صدا...

روزی توقف می کند و سپس در ميان برفها گم می شود.

کاش تو نيز

در جشنم شرکت کنی...

«۱۸ اسفند ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 0:25 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

224
دلم برای هيچ تنگ شده است.

برای آسمان بی پرنده.

برای زمين بی جانور.

دلم می خواهد هيچکس نباشد و من

تنها

در اقيانوس ها شنا کنم.

ابرها را در آغوش گيرم

و تا انتهای مساحت بدوم.

«۲۷ تیر ۷۸»

+ نوشته شده در ساعت 18:52 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 78 و ماقبل»

223
و عشق،

واژه ای بیش نیست برای همدردی...

«۲۶ تیر ۷۸»

+ نوشته شده در ساعت 2:0 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 78 و ماقبل»