کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
انگار برای من زاده شده اند.
سکوت بيش از اين...
طاقت نمی آورم.
«۱۲ آبان ۸۶»

نمی توانم.
پلک هايم سنگين شده اند.
بگو که صبح شده است.
بگو که آفتاب خود را ايثار می کند
تا ما بودنمان را جشن بگيريم.
ولی من...
ديگر بيدار نمی شوم.
حتی با بوسه مهربان تو...
«۳ آبان ۸۶»

صدای قدمهایت را می شنوم،
که نامم را زمزمه می کردی.
در تمامی این آسمان بی انتها،
نام تو را زمزمه می کردم.
صدایمان ترانه می شود.
ترانه ای که خود از آن بی بهره ایم!
«۳ آبان ۸۶»

زندگی لحظه ای بیش نباشد
که ما اینگونه به طولانی بودنش
دل خوش کرده ایم.
لحظه ای که
گامهایمان را،
نگاهمان را،
قلبمان را،
یکسو کرده ایم.
«۳ آبان ۸۶»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh