تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


633
ثانيه های بی لبخند

انگار برای من زاده شده اند.

سکوت بيش از اين...

طاقت نمی آورم.

«۱۲ آبان ۸۶»

+ نوشته شده در ساعت 22:45 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 86»

631
بيدار نمی شوم از اين خواب گران.

نمی توانم.

پلک هايم سنگين شده اند.

بگو که صبح شده است.

بگو که آفتاب خود را ايثار می کند

تا ما بودنمان را جشن بگيريم.

ولی من...

ديگر بيدار نمی شوم.

حتی با بوسه مهربان تو...

«۳ آبان ۸۶»

+ نوشته شده در ساعت 16:19 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 86»

629
از تمام راههای بی عبور،

صدای قدمهایت را می شنوم،

که نامم را زمزمه می کردی.

در تمامی این آسمان بی انتها،

نام تو را زمزمه می کردم.

صدایمان ترانه می شود.

ترانه ای که خود از آن بی بهره ایم!

«۳ آبان ۸۶»

+ نوشته شده در ساعت 12:49 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 86»

630
شاید

زندگی لحظه ای بیش نباشد

که ما اینگونه به طولانی بودنش

دل خوش کرده ایم.

لحظه ای که

گامهایمان را،

نگاهمان را،

قلبمان را،

یکسو کرده ایم.

«۳ آبان ۸۶»

+ نوشته شده در ساعت 18:33 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 86»