تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


623
من مرده ام!

صدای نفسهایم را نمی شنوم.

آتشی برپاست.

ذهنم چيزی را به ياد نمی آورد.

مگر می شود عشق را فراموش کرد؟

اما انگار...

تو را فراموش کرده ام...

«۱۴ شهریور ۸۶»

+ نوشته شده در ساعت 13:4 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 86»

614
با رفتنت

سراسر وجودم پر از گذشت می شود.

گذشته ای مبهم.

...

گذشت از خويش،

از خودم،

از تو...

جاده را پايانی نيست...

«۴ تیر ۸۶»

+ نوشته شده در ساعت 10:25 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 86»

+ نوشته شده در ساعت 17:30 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های دیگران»