من مرده ام!
صدای نفسهایم را نمی شنوم.
آتشی برپاست.
ذهنم چيزی را به ياد نمی آورد.
مگر می شود عشق را فراموش کرد؟
اما انگار...
تو را فراموش کرده ام...
«۱۴ شهریور ۸۶»

+
نوشته شده در ساعت 13:4 توسط دستنوشته
|
موضوع:
«دستنوشته های 86»
با رفتنت
سراسر وجودم پر از گذشت می شود.
گذشته ای مبهم.
...
گذشت از خويش،
از خودم،
از تو...
جاده را پايانی نيست...
«۴ تیر ۸۶»

+
نوشته شده در ساعت 10:25 توسط دستنوشته
|
موضوع:
«دستنوشته های 86»
+
نوشته شده در ساعت 17:30 توسط دستنوشته
|
موضوع:
«دستنوشته های دیگران»