کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
از کنار هستی هیچمان
که هیچ بودیم
و تو...
آرامشی باید مرا
در گامهایی که برمی دارم.
برای درک این حقیقت،
دیریست به رویا پناه بردم،
به رویای تو...
«۱۷ اسفند ۸۵»

بی آنکه در اندوه تنهايی ها باشم، غمگينم.
و بی آنکه بدانم، عاشق!
عاشق بوی کاغذها،
رنگها،
خطوط.
عاشق چهره ها،
چشمه ها و کوه ها...
بی آنکه بخواهم دوست می دارم
طبيعت را، کهکشان را.
افق را،
موسيقی جاودانه حقيقت را.

مرا از ماندن منصرف می کند،
آرام گام برمی دارم
بسوی بینهایت تو.
بدون غباری از خستگی راه
که بر بدنم
بنشیند.
مباد روزی که
بیایم و
قبل از آنکه دستانم را بگیری
رفته باشی...
«۵ اسفند ۸۵»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh