کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
شعرهایم
ترانه می شوند،
گفتارم آواز...
شروع یک روز طلایی.
رویای من
دیریست در آنسوی ذهنم
غبار گرفته است.
«۱۵ دی ۸۵»

با غباری از آشنایی های دیرین
که مهر بر لبم زدند
تا باز نگویم آنچه در درونم
پرسه می زند.
«۸ دی ۸۵»

که مرا می فرساید
آهسته و نرم.
کاش آهنگمان جور دیگری نواخته میشد.
«۱۱ تیر ۸۵»

روزها، ماه ها و سالها...
نمی دانم کی بزرگ شدم!
انگار همين ديروز بود
که دست عروسک هايم را می گرفتم
تا با هم به بازار برويم.
انگار همين ديروز بود
که جوجه های رنگی ام مردند.
و فرفره ها را باد برد.
دوچرخه ام شکست...
و من از ديروز تا حال غمگينم...
«۱۶ اسفند ۸۲»

به باد بگو
آنها را در خورجينش بريزد و جاده را با گامهايی سبک
طی کند.
تندتر و برنده تر بتازد.
زيرا که بايد رفت.
آمدن از آن سپيدی است.
به خدا می سپارمت.
«۳۰ آذر ۸۳»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh