تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               ای دل ديوانه، بشنو اين مرام زندگی است

                               او که گريان کرد چشمی را نصيبش خنده نيست


580
وقتی می خوانمت،

شعرهایم

ترانه می شوند،

گفتارم آواز...

شروع یک روز طلایی.

رویای من

دیریست در آنسوی ذهنم

غبار گرفته است.

«۱۵ دی ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 1:20 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

579
کاش می دانستی معنی سکوتم را

با غباری از آشنایی های دیرین

که مهر بر لبم زدند

تا باز نگویم آنچه در درونم

پرسه می زند.

«۸ دی ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 16:23 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

غدیر خم
 
+ نوشته شده در ساعت 23:58 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «مناسبتی»

562
دوستی همان سیمان خیسی است

که مرا می فرساید

آهسته و نرم.

کاش آهنگمان جور دیگری نواخته میشد.

«۱۱ تیر ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 16:52 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

490
در گذر اين ثانيه ها...

روزها، ماه ها و سالها...

نمی دانم کی بزرگ شدم!

انگار همين ديروز بود

که دست عروسک هايم را می گرفتم

تا با هم به بازار برويم.

انگار همين ديروز بود

که جوجه های رنگی ام مردند.

و فرفره ها را باد برد.

دوچرخه ام شکست...

و من از ديروز تا حال غمگينم...

«۱۶ اسفند ۸۲»

+ نوشته شده در ساعت 19:16 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 82»

530
برگهايت را بردار.

به باد بگو

آنها را در خورجينش بريزد و جاده را با گامهايی سبک

طی کند.

تندتر و برنده تر بتازد.

زيرا که بايد رفت.

آمدن از آن سپيدی است.

به خدا می سپارمت.

«۳۰ آذر ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 18:35 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 83»