کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
زیباترین صدا،
صدای توست... مادرم
«۲۶ آبان ۸۵»

جوانه زد و شکفت...
کاش می شد
همواره آن را شاداب نگه دارم.
کاش
ديروز نمرده بود.
«۱۱ دی ۸۳»

آنجا که انگشتانت
به هم پيوند خورده اند.
فاصله ای نيست...
بگو که هيچگاه دستانت،
کوچکی دستانم را
رها نمی کند.
«۸ آبان ۸۵»

از التهاب اين روزهای ناهمگون.
چنين تازنده تاختند
و نيمی از من را در هم شکستند
و نيمی ديگر را
بيدار کردند.
به کدامين بيانديشم؟
نيمی که بر تکه هايش می گريم
يا نيمی که از هشياری
به دوردستها می نگرد؟
«۱۵ آبان ۸۵»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh