تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


573
آشکارا در می یابم

زیباترین صدا،

صدای توست... مادرم

«۲۶ آبان ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 10:39 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

532
گلی بر دروازه لبانم خنديد.

جوانه زد و شکفت...

کاش می شد

همواره آن را شاداب نگه دارم.

کاش

ديروز نمرده بود.

«۱۱ دی ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 17:9 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

571
دنيای کوچکم از ميان دستان تو می گذرد.

آنجا که انگشتانت

به هم پيوند خورده اند.

فاصله ای نيست...

بگو که هيچگاه دستانت،

کوچکی دستانم را

رها نمی کند.

«۸ آبان ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 16:14 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

572
بدنم خراشيده است

از التهاب اين روزهای ناهمگون.

چنين تازنده تاختند

و نيمی از من را در هم شکستند

و نيمی ديگر را

بيدار کردند.

به کدامين بيانديشم؟

نيمی که بر تکه هايش می گريم

يا نيمی که از هشياری

به دوردستها می نگرد؟

«۱۵ آبان ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 14:20 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»