تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


570
برای روزهايی اينچنين واهمه ای نبايد.

تارهای وجودت را پر کن از اينهمه شادی.

روزها در برابرت پرواز ميکنند

تو نيز پرواز کن

بالاتر از تنهاترين ابر که گهگاه به حال دل خويش می بارد.

اين است روزی اينچنين

که همواره طلوع می کند.

«۷ آبان ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 9:58 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

522
روياهای دوردستم را به باد می سپارم

تا تو را بيابند...

نمی دانم چرا هنوز زنده ام؟!

«۵ آبان ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 19:26 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

542
کاش روزهايم چون گل،

آرميده بود در کنارم

و من آرام آرام

در طنين نوازشگرانه صدايت گم می شدم.

کاش دقيقه هايم

در ميان پرتو گرم دستانت

بخار می شد

اما من همچنان در برت،

لبخندهايت را می شمردم.

«۱۹ خرداد ۸۴»

+ نوشته شده در ساعت 17:43 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»

569
طوطی وار ميخوانم

آنچه از بر کرده ام.

کاش می دانستم تفسير يک روز آفتابی چيست!

و می دانستم

اگر سيبی فرو افتد

هيچ قانونی ندارد.

تقدير من چيزی غير از اين است.

«۲۷ مهر ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 22:26 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

564
آمدنم چه سود

وقتی

تمام رنگها

بی رنگ می شوند.

هنگامه شادی است.

توان اضطراب ندارم.

«۱۶ شهریور ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 13:41 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»