کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
با دستی تهی از هديه های نورانی خدا.
سفرم دور بود.
دورتر از فاصله من با تو.
افسوس
هر چه گشتم، نيافتمت.
تهی از روزگاران
بازگشتم.
«۲۹ شهریور ۸۵»

مادامی که به آسمان می نگری دستانت را بگيرم،
تا زمين گامهايت را ندزدد.
وقتی ماسه ها را ميشماری
دريا امواجش را بر روی شانه هايت نريزد.
روزی می آيم
تا تنها من و تو
گونه ای جديد از عشق بيافرينيم...
روزی آمدم.
آن روز...
تو نبودی.
«۱ مهر ۸۵»

دیگر از سقف زمانه، آفتابی بر نمی تابد مرا
کلبه جانم دگر بار... روشنایی نیست.
در کنار پنجره دیگر گل اندامم نمی ماند
شهر خالی مانده بی او... آشنایی نیست
که نمی يابمت؟
چقدر تند می روي
چنان که از جلوی گامهايم فرار می کنی.
آنچنان که حتی نمی توانم يک لحظه هم درک کنم
بودنت را.
اما هستی
احساس می کنم که هستی.

که در اقيانوسی مسکن دارد
و دلش را در يک نی لبک چوبين می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگينی که
شب از يک بوسه می ميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد
«فروغ»

زندگی همه خواسته هايمان را به ما نمی دهد.
اما آنچه را هم که می دهد بايد خودمان خواسته باشيم.

از آنسوی سالهای تاريک
می شنوم.
بيا
و در ميان آوار تنهايی هايم
گلی بکار...
«۳۱ شهریور ۸۵»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh