تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


511
سر ميز،

با بدنی خيس از شادی و رويا،

يک بطری،

دو استکان.

و او

خاطراتش را

روياهايش را

روی ميز گذاشت

و آنها را با من تقسيم کرد.

و چقدر ستاره بين ما بود.

و من از خودم پرسيدم...

تا کی بايد لبهايم بسته بماند؟

«۲۱ شهریور ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 14:44 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

519
چقدر تنهايم...

بی تو

در اين دنيای خالی از قلب...

در اين اجتماعات بی پايان،

پر از نردبانهای پوسيده

که به سقوطم می انديشند.

چقدر تنهايم،

بی تو...

«۱۷ مهر ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 11:44 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

543
ديروز

با کودکی در آغوش گفتند تنها مانده ای.

و او نمی دانست چه کند.

با کودکی در آغوش.

انگار

سالهای آينده اش را کسی دزديده است.

انگار

روزها در برابر ديدگانش

به يکباره

سياه شده اند.

و من آن کودک در آغوش ديروزم

که مرگ را پذيرفت.

«۱۹ خرداد ۸۴»

+ نوشته شده در ساعت 9:59 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»

541
در غمت شريکم.

بدون اينکه تو بدانی.

در غمت شريکم و می دانم

نبايد اينگونه باشد.

من در هيچ چيز با تو شريک نيستم.

اما

آرام آرام ذوب می شوم

و می دانم که هنوز

در غم تو شريکم.

«۲۱ فروردین ۸۴»

+ نوشته شده در ساعت 13:20 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»