کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
با بدنی خيس از شادی و رويا،
يک بطری،
دو استکان.
و او
خاطراتش را
روياهايش را
روی ميز گذاشت
و آنها را با من تقسيم کرد.
و چقدر ستاره بين ما بود.
و من از خودم پرسيدم...
تا کی بايد لبهايم بسته بماند؟
«۲۱ شهریور ۸۳»

بی تو
در اين دنيای خالی از قلب...
در اين اجتماعات بی پايان،
پر از نردبانهای پوسيده
که به سقوطم می انديشند.
چقدر تنهايم،
بی تو...
«۱۷ مهر ۸۳»

با کودکی در آغوش گفتند تنها مانده ای.
و او نمی دانست چه کند.
با کودکی در آغوش.
انگار
سالهای آينده اش را کسی دزديده است.
انگار
روزها در برابر ديدگانش
به يکباره
سياه شده اند.
و من آن کودک در آغوش ديروزم
که مرگ را پذيرفت.
«۱۹ خرداد ۸۴»

بدون اينکه تو بدانی.
در غمت شريکم و می دانم
نبايد اينگونه باشد.
من در هيچ چيز با تو شريک نيستم.
اما
آرام آرام ذوب می شوم
و می دانم که هنوز
در غم تو شريکم.
«۲۱ فروردین ۸۴»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh