کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
«۸ مرداد ۸۴»

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ارزش زندگی کردن داشت.
«۵ شهریور ۸۴»

*******************************************
::چراغ::
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت
«حسین پناهی»
از ته قلب.
با تمام وجود.
و من گريه کردم...
چون می دانم يک روز،
ديگر هيچوقت به اين پاکی نمی خندد.
و خنده هايش صداقت ندارد
و هرگز از ته قلب نخواهد بود.
يک روز همه کودکی اش را
از دست می دهد.
«۲۹ بهمن ۸۴»

تا هيچکس نام تو را نشنود.
آرام و آهسته با خيال تو راه می روم
و می پندارم در کنارم خواهی ماند.
و تو...
آرام و آهسته می روی
بی آنکه از من بپرسی
آيا به بودنت نياز دارم؟
«۱۷ مهر ۸۳»

می توانم تا انتهای این راه ادامه دهم.
اما...
خواستن بمانند پاهایم است.
به پایین که می نگرم،
پاهایم گمشده اند.
«۱ تیر ۸۵»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh