تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


547
آشیان من از عطر وجودت خالیست...

«۸ مرداد ۸۴»

+ نوشته شده در ساعت 1:45 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»

مادر...

+ نوشته شده در ساعت 16:4 توسط دستنوشته |
    موضوع: «مناسبتی»

548
کاش زندگی ام

ارزش زندگی کردن داشت.

«۵ شهریور ۸۴»

*******************************************

::چراغ::

بیراهه رفته بودم

آن شب

دستم را گرفته بود و می کشید

زین بعد همه عمرم را

بیراهه خواهم رفت

«حسین پناهی»

+ نوشته شده در ساعت 12:13 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»

555
می خنديد.

از ته قلب.

با تمام وجود.

و من گريه کردم...

چون می دانم يک روز،

ديگر هيچوقت به اين پاکی نمی خندد.

و خنده هايش صداقت ندارد

و هرگز از ته قلب نخواهد بود.

يک روز همه کودکی اش را

از دست می دهد.

«۲۹ بهمن ۸۴»

+ نوشته شده در ساعت 12:25 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»

520
آرام و آهسته از تو ميگويم

تا هيچکس نام تو را نشنود.

آرام و آهسته با خيال تو راه  می روم

و می پندارم در کنارم خواهی ماند.

و تو...

آرام و آهسته می روی

بی آنکه از من بپرسی

آيا به بودنت نياز دارم؟

«۱۷ مهر ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 0:32 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

561
به تمام آسمانها سوگند

می توانم تا انتهای این راه ادامه دهم.

اما...

خواستن بمانند پاهایم است.

به پایین که می نگرم،

پاهایم گمشده اند.

«۱ تیر ۸۵»

+ نوشته شده در ساعت 9:14 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»