تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


524

در طلوع شادمانه خورشيد با تو خواهم بود.

در گذر زمين به آنسوي سالها،

در نگاه رويش جوانه اي کوچک

که خاک را بزرگترين منزل دنيا ميداند...

با تو خواهم بود.

در مرگ

زندگي

تولد...

«۳ آذر ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 15:15 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

535
گاه احساس مي کنم روشنايي روزهايم

به ظلمتي ابدي تبديل ميشود.

ظلمتي که نميتوانم از آن بگريزم.

کاش تو بودي.

کاش مي توانستي

ساعتها کنارم بنشيني،

و من تنها

به چشمانت خيره شوم.

اما وقتي مي آيي،

انگار همه روياهايم را با تو فراموش ميکنم.

انگار ديگر من نيستم.

ساکت

خاموش

کاش در آغوشت مرگ به سراغم بيايد.

«۲۲ بهمن ۸۳»

+ نوشته شده در ساعت 12:9 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 83»

559
صبح غريبي است

که با تمام ابرهايش مي گريد.

«۱۹ فروردین ۸۵»


+ نوشته شده در ساعت 10:58 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»

بدون شرح!
بدون شرح!
+ نوشته شده در ساعت 21:34 توسط دستنوشته |
    موضوع: «متفرقه»

560
بهار تمام ميشود.

آرام و آهسته مي رود.

اما اينجا

تنهايي من بس عظيم است بي تو...

کاش فصل ها از آن ما بود

و مي توانستيم در ميان تمام سبزه ها

گل بکاريم.

آرام مي رويَم

به مانند بهار.

همه چيز در تلاطم است،

در تغيير.

+ نوشته شده در ساعت 23:13 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 85»