کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
در گذر زمين به آنسوي سالها،
در نگاه رويش جوانه اي کوچک
که خاک را بزرگترين منزل دنيا ميداند...
با تو خواهم بود.
در مرگ
زندگي
تولد...
«۳ آذر ۸۳»

به ظلمتي ابدي تبديل ميشود.
ظلمتي که نميتوانم از آن بگريزم.
کاش تو بودي.
کاش مي توانستي
ساعتها کنارم بنشيني،
و من تنها
به چشمانت خيره شوم.
اما وقتي مي آيي،
انگار همه روياهايم را با تو فراموش ميکنم.
انگار ديگر من نيستم.
ساکت
خاموش
کاش در آغوشت مرگ به سراغم بيايد.
«۲۲ بهمن ۸۳»

که با تمام ابرهايش مي گريد.
«۱۹ فروردین ۸۵»

آرام و آهسته مي رود.
اما اينجا
تنهايي من بس عظيم است بي تو...
کاش فصل ها از آن ما بود
و مي توانستيم در ميان تمام سبزه ها
گل بکاريم.
آرام مي رويَم
به مانند بهار.
همه چيز در تلاطم است،
در تغيير.

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh