کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
و هنگام رفتنش،
نگاهت را از گذشته پس بگير...
«۱۴ بهمن ۸۴»

احترامات اجباري و مخوف.
اما من بي آنکه مجبور باشم
احترام مي گذارم.
از نگاهي در آينه مي ترسم.
نگاهي که بارها
تکرار مي شود...
و مرا مي ترساند.
از اين گنگي پر صدا مي ترسم.
«۲۴ اردیبهشت ۸۳»

گفتي دراز است اين راه
براي ديدنت.
دستانت به سکوت لبهايم گره خورد.
من ماندم و بي صدايي محض اين روزگار تلخ.
من مانده ام با چشمان پر از حرف تو.
و تو...
تو ماندي با غمي بزرگ،
جاودانه.
من بودم و تو...
اينجا راهي به سکوت ندارد.
«۹ آبان ۸۳»

هميشه فاصله ايست
که من را به تو پيوند مي زند.
«۳۱ اردیبهشت ۸۳»

بيهوده از کنارشان رد شده ايم
و تازه دريافته ايم
که چه عظمتي بوده اند در جواني مان...
دلم تنگ است
براي صداهاي کودکانه اي
که آزادانه رهاشان کرده ايم
تا روزها بگذرند
و ما ندانسته
پير شديم.
«۱۲ شهریور ۸۴»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh