تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


بهار زیبا...

«عید باستانی نوروز بر همه ایرانیان مبارک باد»

دانلود یه فلش زیبا برا تحویل سال

اینم یه فلش قشنگ - کاری از ایران کلیپ

===============================================

یه رودخونه زیبا در چهار فصل (به مناسبت فرا رسیدن بهار قشنگ)

+ نوشته شده در ساعت 15:47 توسط دستنوشته |
    موضوع: «مناسبتی»

تولدت مبارک اینشتین
امروز تولد اینشتینه...

بیست و چهارم اسفند

کسی که من خیلی دوسش دارم و خیلی برام قابل احترامه...

+ نوشته شده در ساعت 9:13 توسط دستنوشته |
    موضوع: «متفرقه»

554
به روزهای گذشته که نگاه می کنم،

رد پایی از نور

در امتداد خاکستری سایه ها می بینم.

و چهارشنبه هایی

که رنگ نارنجی شان را حفظ کرده اند.

از گذشته،

رد پایی نورانی مانده است

که همچنان به پیش می رود.

«۱۷ اسفند ۸۴»

+ نوشته شده در ساعت 15:21 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»

550
تنهايی مرا بی دليل پذيرا باش...

آشيانت را

بر فراز کدام کوه سنگی ساختی

که حتی يارای ريزشش نيست...

«۱۶ آبان ۸۴»


+ نوشته شده در ساعت 1:19 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»

اولین فلشی که من ساختم...
این اولین فلش ساخت منه!!!

لطفا نظراتونو بگین...

http://www.4shared.com/file/894610/20b8ff14/Separate_Tables_perfect_.html

+ نوشته شده در ساعت 21:29 توسط دستنوشته |
    موضوع: «متفرقه»

211
تو نمي تواني بروي

زيرا بايد غبار تصويرت را از صورت آينه ها بزدايي

و جاي قدمهايت را بر روي نگارهاي فرش پاک کني

و آنگاه

لحظه هايت را از اتاق بيرون بري.

تو نمي تواني بروي

چون با چشمانم سالهاي نوري فاصله داري

و وقتي براي خداحافظي نيست.

بايد نگاهت را از پنجره ها چيده و درون بقچه ات بگذاري

و آنگاه نسيم نوازشگر صبح را از خاطرم جدا سازي

و خودت را

و داستان غم انگيز زندگي ات را

در آتش بسوزاني...

تو نمي تواني بروي

چون صداي ثانيه ها تو را خورده است

و نواي آوازت در ديوارها رخنه کرده است.

تو نمي تواني بروي

چون انجام اين کارها بس دشوار مي نمايد

و طولاني تر از آنکه پير شوي!

«۴ تیر ۷۸»

+ نوشته شده در ساعت 19:58 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 78 و ماقبل»

470
وقتي کاشي ها را مي شمارم به درون زمين فرو مي روم.

وقتي کاشي ها را مي شمارم،

احساس مي کنم گم شده ام.

احساس مي کنم

در حال مرگ هستم.

وقتي کاشي ها تمام مي شوند،

تو را مي يابم!

«۲۵ دی ۸۱»

+ نوشته شده در ساعت 20:38 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»