کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...
از آنچه در مقابلم است.
از اين شلوغي که قابل ترتيب نيست.
مدادها انگشتانم را خورده اند.
جاي شکي نيست که من از اين همه بي عدالتي گريزانم.
دوستانم فرار کرده اند
همه طبيعت از من فرار کرده اند.
غريبه...
غريبه اي بيش نيستم در گمنامي روزها
که حضوري پديدار از چهره ات را مي ربايد.
تنهايم...
آشفته و سرگردان.
انگار از همه فرار مي کنم.
«۱۸ مهر ۸۱»
-----------------------------------------------------------------
اینم یه دستنوشته از سایت آرت لار...
عطر تلخ نرگسها در سرماي اتاق منجمد مي شود
و انگشت هاي استخوانيم به سيم هاي ساز گره مي خورد
وقتي به من مي گويند:
که بايد نام تو را از سطر آخر اين شعر پاک کنم
...
اگر از شب بگذرم
دستانت را به گرمي يک خورشيد
و به صميميت يک پروانه
خواهم فشرد
و به طلوعي که در چشمانت است سلام خواهم گفت.
اگر از شب بگذرم
بي وقفه در پي عطر لطيف نگاهت
خواهم دويد
تا در حضوري از طبيعت،
بار دگر بيابمت.
اگر از شب بگذرم...
صدايي است که مرا مي خواند.
صدايي است که مرا به شب دوخته است...
«۲۹ اردیبهشت ۸۱»







چهار روز دیگه رو یادتون نره... "سپندار مذگان"

نام تو را نوشتم.
اي دورترين همسايه من!
اي نزديک ترين شادي قلبم!...
بر درگاه چشمانم نام تو را نوشتم
اما انگار سالهاست اين در
کنج دو ديوار فراموش شده است.
انگار همين ديروز بود
که صداي قدمهايت
از کنار باغچه مي آمد تا لب حوض...
انگار سالهاست از تو دورم
نمي توانم اين فاصله را بشکنم
بر درگاه چشمانم نام تو را نوشتم
اما همواره
اشکهايم در اين سکوت بي معني رخنه مي کند
تا نام تو را بشويد.
گاه مي ميرم.
همانگونه ترسان و مضطرب!!
اما تو نمي آيي.
بي آنکه بدانم
فارغ از روزها
گمنامي ام را مي جويم...
بر درگاه چشمانم
نام تو را حک کردم!...
«۲۶ اسفند ۸۰»
به اندازه تمامي سايه هاي بلند،
تو را زمزمه وار مي خوانم.
به اندازه سکوت پرنده هاي دل شکسته،
از تو دورم.
اي خيال نازک انديش شبها!
شکوه تنهايي ام را در ميان غارها گم کرده ام.
و مرگ عبوسم را در فراسوي جهنم زمان
به عشق وجودت مي نالم.
در مسير اين جاده هاي پهن،
بي لطافت صدايت چه کنم؟
انگار سالهاست زنگ اين ساعت خاموش شده است.
زنگ ساعت قلبم...
«۲۲ اسفند ۸۰»
-----**********---------------------**********-----
اینم یه متن از نسرین از وبلاگ پروردگار من! بگذار اشک هایم بر خاک درت ریزد
صورتم پر از تاول های نامرئی بود.
داستانهای مادربزرگ را
با صدایی خشن تر از ساییدن آهن و فلز
برای تخم مرغ های رنگی عید سال پیش
بازگو می کردم
تا ذهنم نمیرد.
وقتی که آمدی...
هنوز نیامده بودی که بلوط زیبایم خشک شد
و ذهنم نیز خالی ماند
از هرگونه آواز...
«۲ بهمن ۸۰»
تا هزاران جفت چشم
مرا نبینند
و لغات را به انتظار بگذارم.
دور خود حصاری کشیده ام
از گفته های فردا
و ناگفته های دیروز.
حصاری که دستهای بیگانه
نتوانند فکرم را بربایند
و پاهای قدرت
نتوانند به درون آیند.
حصاری از معانی
حصاری از حرف
که مرا از جنجالهای روزانه دور نمی کند
و گمگشتگی دیروز را به یادم می آرد.
«۲۶ خرداد ۷۸»

پارو زنان به پیش می رانم.
تنها آرزویم
غرق شدن در چشمانت است
و نگاهی که سراپایم را
در یک لحظه
به خاکستری سرد بدل می کند
وجود ندارم
بنابراین مرگ معنا ندارد
هنوز پارو زنان در دریا به افق خیره می شوم
تا راه حلی بیابم
اما گاه
در فکر بازگشت
می میرم
«۳ آبان ۸۰»
می دانم که هرگز منتظرم نخواهی بود
ولی من برای پایان یافتن سالها انتظار می کشم...
می دانم که هرگز به من فکر نکرده ای،
و بهار تو چه زود از راه رسید
با کوله باری پر از دود برای ما
من در گذر لحظه ها پیر می شوم
ولیکن
تو همچنان جوان خواهی ماند
و به ثانیه های فرار فکر نخواهی کرد
گلهای شاداب از آن تو...
من به پایان همه چیز معتقدم.
«۱ فروردین ۸۰»
از نظم کاشی ها.
از بی رنگی کفشهایم...
از مردمانی که خوب می پندارمشان
من اینجا تنهایم.
به مانند تمام ثانیه هایم.
به مانند همه زندگی ام...
«۲ اردیبهشت ۸۲»
wow سلام...
این اولین مطلبمه.
جالب بود. نه؟ ![]()
بعضی وقتا یه چیزایی به سرم میزنه و اون کارو انجام میدم، بعدش پشیمون میشم. شاید درست کردن این بلاگ هم یکی از همون کارا باشه.
راستی شعار من اینه:
اگه من برات می میرم
، تو هم برام بمیر! ![]()
استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh