تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


461
انگار از همه فرار مي کنم.

از آنچه در مقابلم است.

از اين شلوغي که قابل ترتيب نيست.

مدادها انگشتانم را خورده اند.

جاي شکي نيست که من از اين همه بي عدالتي گريزانم.

دوستانم فرار کرده اند

همه طبيعت از من فرار کرده اند.

غريبه...

غريبه اي بيش نيستم در گمنامي روزها

که حضوري پديدار از چهره ات را مي ربايد.

تنهايم...

آشفته و سرگردان.

انگار از همه فرار مي کنم.

«۱۸ مهر ۸۱»

-----------------------------------------------------------------

اینم یه دستنوشته از سایت آرت لار...

عطر تلخ نرگسها در سرماي اتاق منجمد مي شود

و انگشت هاي استخوانيم به سيم هاي ساز گره مي خورد

وقتي به من مي گويند:

که بايد نام تو را از سطر آخر اين شعر پاک کنم

...

+ نوشته شده در ساعت 15:24 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»

435
اگر از شب بگذرم با تو خواهم بود.

اگر از شب بگذرم

دستانت را به گرمي يک خورشيد

و به صميميت يک پروانه

خواهم فشرد

و به طلوعي که در چشمانت است سلام خواهم گفت.

اگر از شب بگذرم

بي وقفه در پي عطر لطيف نگاهت

خواهم دويد

تا در حضوري از طبيعت،

بار دگر بيابمت.

اگر از شب بگذرم...

صدايي است که مرا مي خواند.

صدايي است که مرا به شب دوخته است...

«۲۹ اردیبهشت ۸۱»

+ نوشته شده در ساعت 14:20 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 81»

ولنتاینتون مبارک!!!
 

 

چهار روز دیگه رو یادتون نره... "سپندار مذگان"

+ نوشته شده در ساعت 15:33 توسط دستنوشته |
    موضوع: «مناسبتی»

 

+ نوشته شده در ساعت 15:2 توسط دستنوشته |
    موضوع: «متفرقه»

413
بر درگاه چشمانم

نام تو را نوشتم.

اي دورترين همسايه من!

اي نزديک ترين شادي قلبم!...

بر درگاه چشمانم نام تو را نوشتم

اما انگار سالهاست اين در

کنج دو ديوار فراموش شده است.

انگار همين ديروز بود

که صداي قدمهايت

از کنار باغچه مي آمد تا لب حوض...

انگار سالهاست از تو دورم

نمي توانم اين فاصله را بشکنم

بر درگاه چشمانم نام تو را نوشتم

اما همواره

اشکهايم در اين سکوت بي معني رخنه مي کند

تا نام تو را بشويد.

گاه مي ميرم.

همانگونه ترسان و مضطرب!!

اما تو نمي آيي.

بي آنکه بدانم

فارغ از روزها

گمنامي ام را مي جويم...

بر درگاه چشمانم

نام تو را حک کردم!...

«۲۶ اسفند ۸۰»

+ نوشته شده در ساعت 10:15 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

عصر عاشورا
The Evening Of Ashoura 
+ نوشته شده در ساعت 11:55 توسط دستنوشته |
    موضوع: «مناسبتی»

552
آنگاه که مرا

بر بام خاطراتم تنها گذاشتی،

آرزویم،

چیزی جز زندگی نبود.

«۱۸ بهمن ۸۴»

+ نوشته شده در ساعت 17:58 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 84»

412
به اندازه تمامي غروب ها در کنار توام.

به اندازه تمامي سايه هاي بلند،

تو را زمزمه وار مي خوانم.

به اندازه سکوت پرنده هاي دل شکسته،

از تو دورم.

اي خيال نازک انديش شبها!

شکوه تنهايي ام را در ميان غارها گم کرده ام.

و مرگ عبوسم را در فراسوي جهنم زمان

به عشق وجودت مي نالم.

در مسير اين جاده هاي پهن،

بي لطافت صدايت چه کنم؟

انگار سالهاست زنگ اين ساعت خاموش شده است.

زنگ ساعت قلبم...

«۲۲ اسفند ۸۰»

 -----**********---------------------**********-----

اینم یه متن از نسرین از وبلاگ پروردگار من! بگذار اشک هایم بر خاک درت ریزد

 

+ نوشته شده در ساعت 11:28 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

ایرانی! سنت ایرانی را جشن بگیر...
 
وقتي به شروع و چگونگي وقوعش فكر مي كنم، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده مي آيد! اما ظاهرا اين گيجي چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت "ضربه فرهنگي" را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتي در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجي، سردرگمي و هيجان مي شود."
اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجي و بي هويتي پي آمد آن چيزي نفهميديم!
شايد افراد زيادي را ببينيد كه كلمات
Hi و Hello را با لهجه غليظ American اش  تلفظ مي كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است!
همينطور كلمه Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار راحت تر از «بدرود» در دهان ها مي چرخد. ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم!
اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!
جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!
همه چيز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.
 
ادامه مطلب ==>

ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 14:35 توسط دستنوشته |
    موضوع: «مناسبتی»

396
وقتی که آمدی

صورتم پر از تاول های نامرئی بود.

داستانهای مادربزرگ را

با صدایی خشن تر از ساییدن آهن و فلز

برای تخم مرغ های رنگی عید سال پیش

بازگو می کردم

تا ذهنم نمیرد.

وقتی که آمدی...

هنوز نیامده بودی که بلوط زیبایم خشک شد

و ذهنم نیز خالی ماند

از هرگونه آواز...

«۲ بهمن ۸۰»

+ نوشته شده در ساعت 18:30 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

محرم
 

+ نوشته شده در ساعت 19:0 توسط دستنوشته |
    موضوع: «مناسبتی»

 
+ نوشته شده در ساعت 10:38 توسط دستنوشته |
    موضوع: «مناسبتی»

207
دور خود حصاری کشیده ام

تا هزاران جفت چشم

مرا نبینند

و لغات را به انتظار بگذارم.

دور خود حصاری کشیده ام

از گفته های فردا

و ناگفته های دیروز.

حصاری که دستهای بیگانه

نتوانند فکرم را بربایند

و پاهای قدرت

نتوانند به درون آیند.

حصاری از معانی

حصاری از حرف

که مرا از جنجالهای روزانه دور نمی کند

و گمگشتگی دیروز را به یادم می آرد.

«۲۶ خرداد ۷۸»

+ نوشته شده در ساعت 15:18 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 78 و ماقبل»

 

+ نوشته شده در ساعت 19:42 توسط دستنوشته |
    موضوع: «متفرقه»

369
تا سرانجام بدبختی ها،

پارو زنان به پیش می رانم.

تنها آرزویم

غرق شدن در چشمانت است

و نگاهی که سراپایم را

در یک لحظه

به خاکستری سرد بدل می کند

وجود ندارم

بنابراین مرگ معنا ندارد

هنوز پارو زنان در دریا به افق خیره می شوم

تا راه حلی بیابم

اما گاه

در فکر بازگشت

می میرم

«۳ آبان ۸۰»

+ نوشته شده در ساعت 21:6 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

335
می دانم که روزگاری خواهم آمد

می دانم که هرگز منتظرم نخواهی بود

ولی من برای پایان یافتن سالها انتظار می کشم...

می دانم که هرگز به من فکر نکرده ای،

و بهار تو چه زود از راه رسید

با کوله باری پر از دود برای ما

من در گذر لحظه ها پیر می شوم

ولیکن

تو همچنان جوان خواهی ماند

و به ثانیه های فرار فکر نخواهی کرد

گلهای شاداب از آن تو...

من به پایان همه چیز معتقدم.

«۱ فروردین ۸۰»

+ نوشته شده در ساعت 21:13 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 80»

479
از رویایی که در ذهن دارم می هراسم.

از نظم کاشی ها.

از بی رنگی کفشهایم...

از مردمانی که خوب می پندارمشان

من اینجا تنهایم.

به مانند تمام ثانیه هایم.

به مانند همه زندگی ام...

«۲ اردیبهشت ۸۲»

+ نوشته شده در ساعت 18:16 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 82»

wow سلام...

این اولین مطلبمه.

جالب بود. نه؟

بعضی وقتا یه چیزایی به سرم میزنه و اون کارو انجام میدم، بعدش پشیمون میشم. شاید درست کردن این بلاگ هم یکی از همون کارا باشه.

راستی شعار من اینه:

اگه من برات می میرم، تو هم برام بمیر!

+ نوشته شده در ساعت 8:51 توسط دستنوشته |
    موضوع: «متفرقه»