عشق چه حافظه بيکرانی دارد...
سرمای زمستانی است
که هيچگاه
از وجودم عبور نخواهد کرد.
تمام زندگی ام
بادهای سرد پاييزی است
که بر موهايم می نشيند
و خوابش را به کابوسی بدل می کند.
تمام زندگی ام
چشمان توست.
چشمان بهاری تو!
«۱۳ شهریور ۸۷»

به کفر بدل شده است.
تمام دعاهای شبانه ام.
انگار تو نيستی.
انگار هرگز نبوده ای...
خدا
«۹ مهر ۸۷»

محو حضورت شدم،
و صلابت گامهايت
و چشمان اميدوارت.
اما حال،
وقتی می روی،
تنها
نااميدی خويش را می نالم.
«۴ مهر ۸۷»

حصاری می کنم برايت،
حصاری از عشق،
حصاری از بوسه،
تا آنجا که نتوانی،
جهان را
بی عشق من ببينی...
«۳ مهر ۸۷»

تا گُلی در آن بکاری.
گفتی
می روم بوته اش را بياورم.
قرن ها می گذرد
و تو اين شکاف
و آن بوته را
فراموش کردی.
«۳ مهر ۸۷»

می روی،
وقتی آرام
دستانم را رها می کنی،
وقتی آرام
قلبم را،
تمام احساسم را،
زير قدم هايت له می کنی،
وقتی
نمی توانی به آنچه به من گفته ای
پايبند باشی،
و می دانی که دوستت داشتم...
چه دل بيرحمی داری!
«۹ شهریور ۸۷»

اگر می دانستی
چقدر دوستت دارم بی آنکه گذشته ات را رو به رويت بياورم،
خودت را
زنده به گور می کردی!
«۳ شهریور ۸۷»

راه حل خوبی است
برای اينکه بدانم
دوستم داری
يا نه!
«۱ شهریور ۸۷»

بوی سکوت نيمه شب را
گم کرده است.
آرامشی نيست.
آرامشی خواهد آمد؟
«۱ مرداد ۸۷»

کسی نخ هايشان را پاره کرد
و آنها گريختند.
دو عروسک گم شده اند.
پيدايشان نمی کند...
«۱ مرداد ۸۷»

در آسمان ذهنم پرواز می کنند.
آگاه باش
که او آنجاست،
تو را می نگرد.
لبخند می زند
و آرام زمزمه می کند
من هنوز اينجايم،
نگران نباش...
و لحظه ای بعد
تو عاشق او خواهی بود.
«۱ مرداد ۸۷»

استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Reza Aminzadeh