تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               عشق چه حافظه بيکرانی دارد...


688
تمام زندگی ام

سرمای زمستانی است

که هيچگاه

از وجودم عبور نخواهد کرد.

تمام زندگی ام

بادهای سرد پاييزی است

که بر موهايم می نشيند

و خوابش را به کابوسی بدل می کند.

تمام زندگی ام

چشمان توست.

چشمان بهاری تو!

«۱۳ شهریور ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 22:23 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

686
تمام زندگی ام

به کفر بدل شده است.

تمام دعاهای شبانه ام.

انگار تو نيستی.

انگار هرگز نبوده ای...

خدا

«۹ مهر ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 19:12 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

685
آرام که آمدی،

محو حضورت شدم،

و صلابت گامهايت

و چشمان اميدوارت.

اما حال،

وقتی می روی،

تنها

نااميدی خويش را می نالم.

«۴ مهر ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 11:7 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

دو ترانه زیبا از بنیامین
 

دو ترانه زیبا از بنیامین رو از اینجا دانلود کنید.

 

اگه خوشتون اومد آلبوم کاملشو می ذارم.

 

+ نوشته شده در ساعت 21:22 توسط دستنوشته |
    موضوع: «عاشقانه ها»

684
دستانم را

حصاری می کنم برايت،

حصاری از عشق،

حصاری از بوسه،

تا آنجا که نتوانی،

جهان را

بی عشق من ببينی...

«۳ مهر ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 21:26 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

683
سينه ام را شکافتی

تا گُلی در آن بکاری.

گفتی

می روم بوته اش را بياورم.

قرن ها می گذرد

و تو اين شکاف

و آن بوته را

فراموش کردی.

«۳ مهر ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 22:7 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

682
وقتی آرام

می روی،

وقتی آرام

دستانم را رها می کنی،

وقتی آرام

قلبم را،

تمام احساسم را،

زير قدم هايت له می کنی،

وقتی

نمی توانی به آنچه به من گفته ای

پايبند باشی،

و می دانی که دوستت داشتم...

چه دل بيرحمی داری!

«۹ شهریور ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 21:33 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

681
وای

اگر می دانستی

چقدر دوستت دارم بی آنکه گذشته ات را رو به رويت بياورم،

خودت را

زنده به گور می کردی!

«۳ شهریور ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 20:27 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

679
مرگ

راه حل خوبی است

برای اينکه بدانم

دوستم داری

يا نه!

«۱ شهریور ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 20:59 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

677
دستانم

بوی سکوت نيمه شب را

گم کرده است.

آرامشی نيست.

آرامشی خواهد آمد؟

«۱ مرداد ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 21:29 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

676
عروسک های خيمه شب بازی اش را گم کرده است.

کسی نخ هايشان را پاره کرد

و آنها گريختند.

دو عروسک گم شده اند.

پيدايشان نمی کند...

«۱ مرداد ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 19:49 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

675
يک دنيا ترديد

در آسمان ذهنم پرواز می کنند.

آگاه باش

که او آنجاست،

تو را می نگرد.

لبخند می زند

و آرام زمزمه می کند

من هنوز اينجايم،

نگران نباش...

و لحظه ای بعد

تو عاشق او خواهی بود.

«۱ مرداد ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 21:6 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»